امریکا یا عشق به زندگی

In
· عنوان فارسی: در امریکا
· کارگردان: جیم شرایدن
· نویسنده: جیم شرایدن , ناومی شرایدن
· با هنرمندی: سامانتا مورتون (در نقش مادر - سارا) , پدر کانسیدین (در نقش پدر - جانی) , سارا بالگر (در نقش کریستی ) , اما بالگر (در نقش اریل)
· مدت فیلم: ۱۰۵ دقیقه
زندگی زیباست و زندگی ادامه دارد.
عشق به زندگی کردن و زندگی کردن برای عشق چیزی است که جیم شرایدن به ما می آموزد.
کریستی ده ساله در کنار ما می نشیدن و شروع به روایت کردن داستان می کند. داستان عشق و یک عشق واقعی. عشق در محیط خانواده چیزی است که کمتر به آن پرداخته شده همان چیزی که در کشور های غربی و امریکا کمتر دیده می شود. همان چیزی که شاید باعث پایداری خانواده ها می شود و شاید باعث پایداری اجتماع و شاید جهان می شود. زندگی با عشق شروع شده ٬ عشق خدا به مخلوقش ٬ به آفرینش و با عشق ادامه می یابد و به پایان می رسد.
کریستی با دوریبن خودش درد و دل می کند چون می تواند خاطرات را در خودش نگه دارد و ضبط کند. چون می تواند به صحبت های او گوش دهد و گاهی همدردی کند و و این همدردی را با ساکت بودن نشان می دهد. شاید ما همان دوربین کریستی هستیم که در مقابل او هستیم و او برای ما روایت می کند و ما ضبط می کنیم با این تفاوت که ما حس می کنیم و همدردی خودمان را نشان می دهیم و با او ارتباط برقرار می کنیم و حتی گاهی خود را در جای او می گذاریم.
خانواده ای را می بینیم ایرلندی که می خواهند به امریکا بیایند و در انجا زندگی را ادامه دهند. پدر ٬ مادر و دو ختر و یک پسر. البته پسر یعنی همان فرانکی که در بچگی مرده است و همیشه در خاطره هر 4 شخصیت باقی مانده است و فراموش نمی شود. شاید کل داستان بر روی دو شخصیت کریستی و فرانکی می چرخد در صورتی که جز یاد فرانکی در فیلم نیست و کریستی هم نقش زیادی ندارد. این خانواده را در ابتدا خیلی خوشبخت می بینیم گویا از زندگی به عشق به یکدیگر قتاعت کرده اند و زندگی انها بسیار زیباست و حاضرند به خاطر ادامه داشتن زندگی زیبای خود هر کاری را انجام دهند و حتی ماشین خود را که تنها ثروت آن ها محسوب می شود بفروشند تا بتوانند دستی به خانه قدیمی و خرابی که قرار است در امریکا در آن زندگی کنند بکشند. عشقی که به پدر در فصل گرم با بدبختی زیاد کولری تهیه کند و ان کولر سنگین را از تمامی پله های ساختمان بالا ببرد تا به خانه خود که در بالاترین طبقه است برساند. عشقی که به پدر نیرو می دهد تا برای برنده شدن در بازی و بدست اوردن جایزه آن که یک عروسک ای تی بود تا مرز باختن تمامی پول خود و حتی پول کرایه خانه در شهر بازی پیش برود. همان عشقی که به مادر نیرو می دهد که با ریسک از دست دادن جان خودش برای زایمان بچه چهارم خود اقدام کند. همین است که زندگی این چند نفر را زیبا می کند و زندگی همه را همین عشق است که زیبا می کند.
این خانواده را ابتدا خوشبخت می بینیم ولی وقتی شرایدن ما را با خودش به درون شخصیت ها می برد می بینیم که هر یک از چیزی رنج می برد پدر و مادر از ملامت خود برای از دست دادن پسر کوچکشان ٬ دختر کوچک از رنج نداشتن کسی برای گفتن راز هایش با او. همگی در زندگی مشکلاتی داریم و داشتیم و این مشکلات خیلی وقت ها با ما می ماند ولی می تواند با آن ها کنار آمد. پدر که بازیگر است به دنبال بازی در تئاتر می رود ولی او را نمی پذیرند و دلیل آن را نداشتن حس می دانند و اینکه او باید خود را با دل و وجود در شخصیت بگذارد ولی پدر که دیگر حسی ندارد و وجود خودش را فنا شده می داند و حتی مجبور است از حرفه خود یعنی بازیگری برای سرگرم کردن بچه ها استفاده ند و برای آنکه فکر آنها را از فرانکی رها کند ولی باز هم خودش را نمی تواند از این فکر جدا کند.
در نقطه مقابل پدر ٬ متیو همسایه سیاه پوستی که در چند طبقه پایین تر زندگی می کند است . روی در خانه او نوشته شده است دور شوید ولی دو دختر در روز هالویین برای ادای عادت این روز در خانه او را می زنند و این طوری این خانواده با متیو هم آشنا می شوند. متیو که مبتلا به بیماری ( فکر می کنم ایدز باشد) است به سمت مرگ پیش می رود پس عشق را باز هم این جا می بینیم این بار عشق به زندگی که متیو می خواهد آنرا به بقیه هم منتقل کند همان عشق به حیات و هر چیز که زندگی می کند و وقتی که پدر برای اعتراض به صحبت های او با همسرش در مورد نگه داشتن آن بچه به سراغ او می آید متیو به او می گوید من عاشق تو هستم و عاشق همسر زیابی تو و عشاق بچه های تو عاشق هر چیزی که حیات دارد و زندگی می کند.
فرانکی به بهشت رفته است Heaven همگی اعتقاد دارند که فرانکی باه بهشت رفته پس برای او شاید خوشحال هم باشند و بچه ها هم هر رو به بهشت می روند . برای بچه ها بهشت شاید همان بستنی فروشی با صاحب مهربان آن به نام Heaven روبروی خانه آنها باشد. همان بهشتی که در آن می توانند به چیزی غیر از فرانکی فکر کنند چرا که فرانکی دیگر در آنجا همراه آن ها و با آن ها است پس بچه ها هر زمان به آن جا می روند می توانند فکری دیگر داشته باشند و شاید یکی از رنج های آنها کم می شود پس اریل ( همان دختر کوچک ) در همان جا است که به پدرش می گوید کسی را ندارد که به او راز هایش را بگوید و با او بازی کند.
کریستی فرانکی را در ذهن خودش پرورش داده و از او در ذهن خودش فردی ساخته که می تواند خواستههای خودش رابرآورده کند ولی برای آنها محدودیت قرار داده یعنی تنها سه خواسته و کریستی از این قدرت خودش استفاده می کند و باز هم در راهی که خوشبختی را به خانواده اش برگرداند و در حل مشکلاتی که به طور عادی حل نمی شوند. کریستی در این فیلم بسیار بزرگتر از نقشش است دختری که به گفته خودش یک سال بار خانواده را بر دوشش می کشد و دیگر نمی خواهد دختر کوچولوی پدرش باشد. او زمانی که بچه به دنیا می آید چون زود به دنیا می آید حتی حاضر می شود به اون خون هم بدهد تا شاید زنده بماند و بدین ترتیب دوباره عشق و صفا را به خانواده اش برگرداند. او یک بار جان متیو را نجات می دهد ولی وقتی می فهمد که متیو بیماری داشته باز هم نگران خودش نیست که ممکن است به بیماری او مبتلا شده باشد بلکه نگران این است که خون او را که به بچه می خواهند بدهند آلوده نباشد.
پدر حتی به خدا هم ایمانی دیگر ندارد و خودش را بازیچه او می داند و معتقد است که خودش هیچ حسی از خودش ندارد و وجود او هیچ است و هیچ ولی در آخر وقتی به سلامتی دخترش می رسد که مبادا بیماری متیو را گرفته باشد می گوید خدا نمی گذارد چنین شود. با وجود کلیشه ای بودن این نوع تغییر دیدگاه ولی خیلی به زیبایی فیلم می افزاید.
شاید با فراموش کردن فرانکی خانواده بتوانند وجود خود را دوباره پیدا کنند البته نه فراموش کردن قلبی بلکه به یاد داشت فرانکی به عنوان پسرشان ولی اینکه در دنیای دیگری زندگی می کند و دیگر همراه آنها نیست پس به همین دلیل است که پدر خصوصیت فرانکی را در یک کلمه توصیف می کند یعنی جنگجو و متیو او را جنگجویی می داند که ترسی از رفتن به آن طرف دیگر ندارد آن سوی دنیا شاید همان بهشت.
عشق است که حتی کریستی در شعری در مدرسه اش آن را صدا می زند و می گوید بهتر است عشقی پیدا کنیم تا قبل از اینکه دیر شود.
سرانجام فیلم در همان جهتی پیش می رود و تمام می شود که انتظار آنرا داریم ولی همین به زیبایی فیلم افزوده چرا که واقعیت همان است که روی می دهد. و ما در زندگی در میان واقعیت ها هستیم و این فیلم هم به نوعی واقعیتی را به ما نشان می دهد و ما را به همدردی و هم نوا شدن با خود می طلبد. سکانس هایی از فیلم از همان دوربین کوچک دست کریستی نشان داده می شود تا به واقعی تر بود آن کمک کند و فیلم را به سمتی پیش ببرد که واقعیت است و در زندگی خیلی ها روی می دهد.
من شخصا از ریتم این فیلم خیلی خوشم آمد و شباهت زیادی بین این فیلم و گمشده در ترجمه دیدم و به همین دلیل هم هست که این فیلم هم مثل گمشده در ترجمه در میان محبوب های من جای گرفت. شخصا با فیلم خیلی ارتباط برقرار کردم و به همه توصیه می کنم فیلمو ببینن . من تا بحال 2 بار فیلمو دیدم ولی با لذت تمتام هر دو بار نگاه کردم . فیلمی بسیار ساده است که خیلی به زندگی ما شبیه هست در نوع رابطه عاطفی در خانواده و چگونگی زنجیر خانواده .
