در جستجوی عشق در شهر گناه

Sin City
You're gonna love this, baby
-
عنوان فارسی: شهر گناه
-
کارگردان: فرانک میلر , روبرتو رودریگز
-
نویسنده: فرانک میلر
-
با هنرمندی: بنیچیو دل تورو , جسیکا آلبا , کلایو اون , بریتنی مرفی
-
زمان فیلم: ۱۴۷ دقیقه
در مورد فیلم شهر گناه نقد های بسیاری شده و توضیحات زیادی داده شده پس از نوشتن تکرار خودداری می کنم و به سراغ مواردی می روم که ممکن است کمتر به چشم آمده باشد و یا عقیده ای تازه باشد.
شهر گناه شهری است که در آن گناه مفهومی دیگر دارد. در واقع انسان موجودی دیگر است و آن چه از او به عنوان گناه سر می زند چیزی دیگر است. در شرایطی که آدم کشی امری رایج است ولی کماکان پلیس هایی در جاده ها اتومبیل ها را به خاطر زیادی سرعت جریمه می کنند. در حالی که پلیس های زیادی٬ رشوه می گیرند ولی پلیس های منصفی نیز وجود دارند که تنها قانون را اجرا می کنند. البته قانونی که مربوط به شهر گناه می شود. شاید بتوان گفت کشتن جرمی به حساب نمی آید تا زمانی که برای امری منطقی باشد. وقتی مارو معشوقه اش را هنگامی که با او در بستر خوابیده کشته می بیند پس به انتقام می رود ولی چون این انتقامی انتقامی منطقی است پس جرم به حساب نمی آید چرا که از خود او می شنویم که می گوید٬ آدم کش ها خیلی خوب اند چرا که از کشتن آن ها احساس بدی به انسان دست نمی دهد٬ ولو اینکه به بدترین شکل ممکن و کثیف ترین شکل آن ها را بکشد. پلیسی که برای نجات دختری 11 ساله تلاش می کند به زندان می افتد به جرم تجاوز به دختر بچه بدون اینکه بتواند کوچکترین دفاعی از خودش بکند 8 سال در سلول انفرادی می گذراند تا سرانجام مجبور به اعتراف می شود تا بتواند از آن جا خارج شود. قانونی که توسط خود افراد اجرا می شود. گروهی از روسپی ها که مشغول اجرای قانون هستند ولی اجازه کشتن پلیس را ندارند هرچند پلیس بر روی آن ها اسلحه بکشد. عشق تنها چیزی است که در شهر گناه معنی دارد.
این فیلم پر است از شخصیت های آرمانی مثبت و منفی. شخصیتی بزرگ که یاد آور کارتون های خاطره انگیزی مانند هالک هستند و نمی میرند. شخصیت هایی که از ارتفاع بلند می پرند. شخصیت هایی که تیر می خورند ولی نمی میرند. مرده هایی که صحبت می کنند. پس دیگر معیار های رایج برای آن ها صادق نیست. شخصیتی به رنگ زرد که خونش نیز زرد است و حتی خونش بوی بدی می دهد. مردی که در یک چشمش گویی فلزی قرار داده است. این ها همگی نشان دهنده داستانی تخیلی با معیار هایی جدید و استاندارد هایی تازه هستند.
کارکرد رنگ در این فیلم بسیار زیاد است. رنگ سرخ در ابتدای فیلم نمادی از عشق است. عشقی که با مرگ معشوقه از بین نمی رود و جاودانه می ماند. همان عشقی که اسلحه کشیدن برای آن ارزش دارد و کشتن و کشته شدن و حتی به جهنم رفتن برای آن ارزش دارد. رنگ زرد کارکردی زیاد دارد تا جایی که شخصیتی به این رنگ ایجاد شده است که تمام وجودش زرد است. شاید بتوان زرد را رنگ کینه دانست. تابلوی رانندگی به رنگ زرد در جاده چند بار نمایش داده می شود شاید همان تک تابلو نمادی از قانون باشد که اجرا می شود ولی با معیاری جدید.
در این فیلم در بیشتر مواقع در هنگام نمایش واقعیات از رنگ استفاده می شود. سرخی لب گلدی به قدری زیبا است که مرد را مسحور خودش کرده است پس ما نیز همراه او قادر به دیدن این سحر و جادو هستیم و یا سبز بودن چشمان شخصیت زن اول که مرد از درون چشمان او می تواند پی به درون او ببرد٬ پس ما با او همراه می شویم و این چشمان زیبا را می بینیم. خون قرمز رنگ نمادی از آرمانی بود شخص و نزدیک بودن او به انسانی واقعی است پس هر جا لازم بوده خون به رنگ سرخ نشان داده شده است. چراغ پلیس نمادی از اجرای قانون است پس به رنگ قرمز نمایش داده می شود. لوسیل٬ دختری که دستش خورده شده است٬ می گوید که او وقتی انگشتانش را می خورد مرا مجبور می کرد به او نگاه کنم پس ما چشمان پسر را وقتی با بقیه شخصیت ها رو برو می شود نمی بینیم چرا که اگر دیده شود احساس دختر ممکن است حسی عجیب نباشد پس گاه چشمان او را می بینم در حالی که با کسی رو در رو نیست ولی وقتی به کسی نگاه می کند با عینک سفیدی پوشانده شده است.
در انتهای با از بین رفتن قهرمانان فیلم شاهد تکرار وضعیت خواهیم بود و گویی سیکلی وجود دارد که از آن راه فراری نیست و هر از چند گاهی چند قهرمان سعی در بر هم انداختن آن می کنند ولی با از بین رفتن آنها سیکل دوباره مسیر خودش را طی می کند و زندگی مانند قبل دنبال می شود.