عشق به معنایی دیگر

Lost in Translation
Everyone wants to be found
-
عنوان فارسی: گمشده در غربت
-
کارگردان: سوفیا کاپولا
-
نویسنده: سوفیا کاپولا
-
با هنرمندی: اسکارلت یوهانسن (در نقش چارلوت) , بیل مورای (در نفش باب هریس)
-
زمان فیلم: 102 دقیقه
دوستی بر فیلم گمشده در ترجمه چنین مطلبی را در وبلاگ بونوئل نوشته بود که بد ندیدم در اینجا هم آنرا نقل کنم .
<< دوشنبه، 24 فروردين، 1383
lost in translation
يک فيلم بد.يک فيلم خيلی بد.فرض کنيد می خواهيد نشان بدهيد انسانی تنها است :اولين حربه ای که به ذهن يک آدم بی استعداد می رسد بردن شخص در يک کشور ديگر است ،کشوری که مردمش اصلا زبان او را نمی فهمند...مرد با ژاپنی ها متفاوت است ودر ژاپن تنهاست اين را از ايستادن مرد در آسانسور می فهميم که قد مرد بسيار بلند تر از ژاپنی های کوتوله است...مرد تنها است چون در سالن ورزش هتل تنهاست و دستگاه ورزش خراب می شود و کسی به کمک او نمی آيد...
دختر جوانی هم آمده ژاپن .شوهرش صبح تا شب سر کاراست و او تنهاست در همان هتلی که مرد تنها حضور دارد ...مرد زن را ملاقات می کند و...راستش بقيه اش را نمی دانم چون فيلم را طبيعتا کامل نديدم ...مگر خود آزاری دارم...
می دانيد که اين فيلم خيلی در آمريکا به عنوان فيلم متفاوت و روشنفکرانه سر و صدا به پا کرده .در ضمن خانم کوپولا هم فرموده اند از آنتونيونی تاثير گرفته...بيچاره آنتونيونی...در ضمن اسکار بهترين فيلمنامه را هم برده اند...
يک ضرب المثل چينی ميگه:دختر کو ندارد نشان از پدر....پدری که در جوانی هنر مند خوبی بود...
بعد تحرير:ممکن است سوفيا کوپولا دوست سميرا مخملباف باشد...حدس زدن که جرم نيست! >>
من شخصا بسیار این فیلم را دوست دارم و در بین ده فیلم برتر خود این فیلم را نیز جای می دهم. فیلم در مورد مرتبط شدن زندگی دو نفر در کشوری است که هر دو در آن جا غریب اند و هر دو به دنبال راه فراری از این غربت هستند. بیل مورای نقش باب هریس, بازیگری را بازی می کند که برای انجام تبلیغات مشروبی به ژاپن می آید تا مدت چند روز را در آن جا بگذراند و از طرف دیگر اسکارلت یوهانسن نقش چارلوت, زنی را بر عهده دارد که به همراه شوهرش که عکاس است و دائما در سفر است به ژاپن آمده اند و هر دو در یک هتل اقامت دارند. فیلم با آشنایی این دو نفر شروع می شود و با جدایی این دو به پایان می رسد.
این فیلم پر از تضاد ها است و پر از انتظار هایی است که بر آورده نمی شوند و از شروع فیلم تا پایان بیننده با این تضاد ها همراه می شود. در شروع می توان همین تضاد ها را زمانی که باب هریس در آسانسور از نظر قد از بقیه افراد در آسانسور مجزا شده دید. زمانی که انتظار تغییر رابطه باب هریس و چارلوت و نزدیک تر شدن این رابطه هستیم چنین نزدیکی کم تر می شود تا قطع می شود و زمانی که در انتظار قطع رابطه و جدایی این دو از هم هستیم دوباره غافلگیر می شویم و این رابطه به نوعی دیگر شکل می گیرد. زمانی که رابطه این دو نزدیک تر شده ما می بینیم که باب هریس خواننده بار هتل را به اتاقش آورده و شب را با او گذرانده. با توجه به نوع رابطه باب و چارلوت ما تا انتهای فیلم به شدت منتظر حداقل بوسه ای بین این دو هستیم که این انتظار تا پایان فیلم بر آورده نمی شود و این یکی از مواردی است که به زیبایی فیلم می افزاید و این همان غافلگیری و اتفاقات نا متعارف است و در پایان فیلم همان زمانی که جدایی این دو را می بینیم پس از جدایی و حرکت باب به سمت فرودگاه در راه دوباره چارلوت را می بیند و این همان جایی است که شوک فیلم به بیننده وارد می شود ولی این بار رابطه و خداحافظی این دو طوری دیگر است و شاید کمی به بیننده آرامش بدهد.
در این فیلم از لحن صحبت های هر دو شخصیت آرامش را می توان دریافت در صورتی که هر دو به نوعی در غربت هستند و از این موضوع رنج می برند و حتی در دیالوگی باب ژاپن را برای خودش همچون زندانی می داند و به دنبال فرار از این زندان است در صورتی که در طول فیلم زیبایی های زیادی از شهر توکیو دیده می شود که که همگی از جذبه های این شهر و کشور است ولی وقتی در زندگی عشق نباشد و وابستگی موجود نباشد شاید زندگی معنایی پیدا نکند حتی با وجود همه زیبایی هایی که وجود داشته باشد.
عشق همان چیزی است که این دو شخصیت را به هم نزدیک می کند هر چند این نزدیکی هرگز باعث قوی تر شدن این رابطه نمی شود. عشق به نوعی جدید در این فیلم دیده می شود همراه با تضاد هایی بسیار. مردی میان سال و ازدواج کرده که دارای فرزند است, در جایی که هیچ کسی را نمی شناسد, با دختری جوان آشنا می شود که شکل گرفتن این رابطه خود بسیار نا متعارف است. عشقی چند روزه بدون هیچ بوسه و گاهی یک طرفه از جانب چارلوت و گاهی یک طرفه از جانب باب.
در این فیلم توکیو شهری زنده نشان داده می شود که مردم آن همواره در تحرک اند. فرهنگ های ژاپنی در این فیلم تا حدی نمایش داده می شود و به زیبایی تمام معبدی نشان داده می شود و همچنین مراسم عروسی را نشان می دهد. با این وجود در طول فیلم می بینیم که باب و چارلوت با وجود دیدن این زیبایی ها و جاذبه ها کماکان نسبت به همه آنها بی تفاوت اند تا زمانی که با هم آشنا می شوند و در این حال حتی رفتن به بیمارستان نیز برای آن ها لذت بخش می شود.
در طول فیلم شاهد چگونگی روابط باب و چارلوت هستیم. عشقی را بین این دو می بینیم. عشقی بدون مرز. عشقی که نه مکان می شناسد و نه زمان و نه سن و سال. عشقی در غربت. در پایان فیلم چارلوت به دلیل همین عشق است که از باب می خواهد با او بماند و آن ها گروه موسیقی را تشکیل دهند. همین عشق است که باب در پایان فیلم پس از خداحافظی از چارلوت در راه فرودگاه دوباره او را در خیابان می بیند و از ماشین پیاده شده و سراغ او می رود.
در پایان فیلم ما شاهد زمزمه ای از باب در گوش چارلوت هستیم که می توان از آن برداشت های متفاوتی کرد در حالی که باب راهی فرودگاه برای بازگشت است و چارلوت در توکیو مانده است و در اینجا است که بیننده کمی آرامش می گیرد چرا که می تواند این زمزمه باب در گوش چارلوت را قول بازگشت و پیوستن به گروه بداند. این شاید پیش پا افتاده ترین برداشتی باشد که بتوان از این زمزمه ای که ما آن را نمی شنویم دانست ولی برداشت خود من نیز همین است با چنین برداشتی پس از ضربه ای که کارگردان در پایان فیلم به تماشاگر می زند , به او آرامش می دهد.
سوفیا کاپولا پس از نوشتن یک فیلمنامه کامل و بسیار قوی توانسه این فیلمنامه را به خوبی به فیلم تبدیل کند. دوست عزیز نوشته بود که << فرض کنيد می خواهيد نشان بدهيد انسانی تنها است :اولين حربه ای که به ذهن يک آدم بی استعداد می رسد بردن شخص در يک کشور ديگر است ،کشوری که مردمش اصلا زبان او را نمی فهمند >> من هرگز نوشته این دوست عزیز را تحسین نمی کنم بلکه این نوشته و خود ایشان هم برای این نوشته زیر سوال می برم چرا که با جهت گیری قبلی شروع به نوشتن کرده اند و ابتدا گفته اند یک آدم بی استعداد و سپس سراغ فیلم رفته اند و این بسیار بد است. دوستی که حتی فیلم را به طور کامل ندیده چطور توانسته نسبت به فیلم جهت گیری نشان و دهد و چطور به خودش اجازه داده تا درباره فیلم بنویسد و حتی کارگردان این فیلم را نیز محکوم کند؟!! من سوالی دارم از همه خوانندگان که از فیلم چه انتظاری دارند؟ آیا فیلم باید شرایطی را که می تواند در آن به بهترین نحو فیلمنامه را اجرا کند را به خاطر پیش پا افتاده بودن آن کنار بگذارد و دوست عزیز این روش استفاده از شرایط عادی و پیش پا افتاده را به حساب بی استعدادی کارگردان فیلم بگذارد؟
