سکانس های طلایی 1
زیبایی یک مرگ

میشل (ژان پل بلموندو) در حالی که تیر خورده٬ در وسط خیابان در حال دویدن است تا شاید بتواند فرار کند. پشت سرش پاتریشا در حال دویدن است چرا که او عاشق میشل بوده ولی سعی در پنهان کردن عشق خود کرده بود و پس از آن ها اتومبیل پلیس به دنبال میشل است. میشل تنها مسیر کوتاهی را می دود و سپس بر روی زمین می افتد و در کلوز آپی می بینیم که پلیس و در کنارش پاتریشا بالای سر او ایستاده اند. میشل یک جمله می گوید و چشمانش را می بندد و به خوابی دائمی می رود.
پاتریشا او را به پلیس لو داده بود چرا که نمی خواست عاشق او باشد اما او نیز متوجه می شود که عشق چیزی نیست که بتوان از آن فرار کرد. او از عشق خود به میشل نا مطمئن است اما زمانی که پی به جاودانگی میشل می برد و می فهمد که دیگر نمی تواند به او برسد متوجه عشق خود به او می شود و این احساس را در سکانس آخر فیلم و زمانی که به تقلید از میشل که اکنون دیگر زنده نیست عملی را انجام می دهد و لبانش را پاک می کند٬ می بینیم.

میشل که دیگر خسته شده بود و دوست داشت فقط بخوابد روی زمین افتاده و پس از چند لحظه به خوابی همیشگی می رود و برای ثابت کردن عشق جاودانه اش به پاتریشا٬ بازی همیشگی خودشان را با میمیک های صورت با پاتریشا که اکنون بالای سر او ایستاده انجام می دهد.
میشل را در طول فیلم با سیگاری بر لب می بینیم و عینکی نیز بر چشمان خود زده است و تا زمان مرگ نیز آن ها را به همراه دارد و همچنان عینک بر چشمانش زده و سیگارش نیز به دلیل افتادن میشل بر زمین٬ روی زمین افتاده است و عشق جاودانه اش را نیز همچنان با خود به همراه دارد.

میشل به دنبال پولی که از دوستی طلبکار است تلاش می کند٬ تا با آن پول بتواند با پاتریشا به ایتالیا فرار کنند در آن جا در کنار هم زندگی کنند٬ اما زمانی که پاتریشا به او می گوید که عاشق او نیست او نیز متوجه می شود که پول برایش بی ارزش است و حتی اسلحه نیز به او سودی نمی رساند و اصلا زندگی برایش بی معنی است چرا که باید نبودن عشقش را با خودش تجربه کند پس سعی در فراری بیهوده از پلیس می کند و حتی پس از تیر خوردن نیز فرار او بی نتیجه است اما او از خودش و از واقعیت زندگی اش فرار می کند; از درون و از عشق دست نیافته اش.