تبليغاتX
سینما × سینما

سینما × سینما

زندگی با سینما

جدال با زندگی / طعم مرگ

 

طعم گیلاس فیلمی از عباس کیارستمی


Taste of Cherry 


  • عنوان فارسی: طعم گیلاس
  • کارگردان: عباس کیارستمی
  • نویسنده: عباس کیارستمی
  • با هنرمندی: همایون ارشادی (در نقش آقای بدیعی)
  • زمان فیلم: 95 دقیقه


شروعی غافلگیر کننده . موضوعی جدید . پایانی غافلگیر کننده . ویژگی ظاهری شاهکار کیارستمی هستند.

 

طعم گیلاس با شروعی جدید و موضوعی جدید قدم در راهی می گذارد که تا به حال گذاشته نشده است. طعم گیلاس از جهان بینی مردی به نام آقای بدیعی (همایون ارشادی) ما را وارد فیلم می کند و همچون دیگر فیلم های کیارستمی پبش پای بیننده جز فکر کردن راه دیگری نمی گذارد. فیلم به جهان بینی آقای بدیعی می پردازد که قصد خود کشی دارد و تمام فیلم بر محور این موضوع می گردد.

 

شروع فیلم در یک اتومبیل است و وقتی که آقای بدیعی در جایی که کارگران منتظر هستند که کسی برای کار به آن ها پیشنهادی دهد٬ به دنبال فردی می گردد که در راه خود کشی بتواند به او کمک کند. فردی که خود او نیز نمی داند چه خصوصیاتی دارد. کیارستمی مردی میان سال را نمایش می دهد که از زندگی خسته شده ولی برای پایان دادن به آن نیز انگیزه ای ندارد و به عبارتی نه به دنبال زندگی است و نه به دنبال مرگ و شاید بتوان گفت دنبال راه دیگری است ولی چون این راه سوم را نمی یابد به ناچار مرگ را ترجیح می دهد.

 

آقای بدیعی مردی میان سال است و به ظاهر افسرده و تنها است و قصد خود کشی دارد ولی به روشی جدید. او عقیده خود را نسبت به خود کشی در دیالوگ هایی هنگام صحبت با طلبه افغانی بیان می کند و می گوید: 

 

می دونم که شما به فکر من معتقد نیستین

شما فکر می کنید خداوند خودش به انسان جون داده هر وقتم لازم شد می گیره.

اما یه موقعی می رسه که انسان دیگه خستس. نمی تونه منتظر بشه که خداوند به مصالح خودش عمل بکنه.

دیگه خودش شخصا عمل می کنه. به هر حال این همون چیزیه که بهش می گن خود کشی.

بعد هم باید پذیرفت که وازه خود کشی رو فقط برای فرهنگ نامه که نیاوردند که

بالاخره باید یه جایی کاربردی داشته باشه که. کاربردشم الان همین جاست. خود انسان باید تشخیص بده کاربردش کجاست.

....

تصمیم گرفتم یه جوری خودمو از این زندگی٬ خودمو خلاص کنم از این زندگی

حالا دلیلشو هم نه به درد شما می خوره نه اینکه من می تونم بگم. اگرم بگم متوجه نمی شی
نه اینکه نفهمی . می فهمی من چمه. اما حسش نمی تونی بکنی
شما می تونی با من همدردی بکنی. می تونی بفهمی که من چمه می تونی زبونی با من همدردی بکنی ولی حسش نمی تونی بکنی
شما رنج خودتو داری. من رنج خودمو دارم . من می فهمم شما چته. شما می فهمی من چمه. اما حسش نمی تونی بکنی.

...
من می دونم که خود کشی از گناهان کبیرست اما اینم می دونم که اینم گناه بزرگیه که انسان خوشبخت نباشه
وقتی خوشبخت نیستی باعث اذیت و آزار اطرافیانت می شی.
این گناه نیست؟ این گناه نیست که اذیت و آزار اطافیانتو فراهم کنی؟ خانوادتو اذیت کنی؟ دوستانتو اذیت کنی؟ خودتو اذیت کنی؟ به نظر شما این گناه نیست؟
اگه شما رو اذیت کنم آزارت بدم گناه نیست؟ ولی خودمو بکشم گناهه؟
...
من فکر می کنم که خداوند انقدر بزرگ و مهربون هست که نخواد رنج بندگانشو ببینه. خدا انقدر بزرگه که محاله بخواد زندگیو به بندگان خودش تلخ بکنه. برا همین هم این امکانو بهش داده.
هیچ تا حالا به فلسفه این کار فکر کردی؟
...
حالا به هر حال این مطالب من به جایی نمیرسه هم جاش نیست و هم وقتشو نداریم...
...

 

ولی با این حال تا حدی هم از خود کشی ترس دارد اما این ترس هرگز باعث جلوگیری از خود کشی او نمی شود. او قصد دارد با خوردن قرص خود کشی کند و پس از خوردن قرص به قبری که در زیر درختی برای خود پیدا کرده برود و شب در آن جا بخوابد و کسی صبح زود بیاید و چند سنگ به او بزند که اگر زنده مانده باشد بیدار شود و به زندگی ادامه دهد و اگر مرده باشد بر روی او مقداری خاک بریزد و پولی را بردارد و برود. از همین طرز فکر خود کشی٬ کیارستمی ما را به فکر وا می دارد و سوال هایی در ذهن ما شکل می دهد که چرا باید خود کشی کند و چرا به این گونه. او می خواهد خود کشی کند ولی دغدغه هایی دارد که روی او حتما مقداری خاک ریخته شود . در صورتی که می تواند از هر کسی این خواسته اش را طلب کند ولی بسیار جستجو می کند و تنها خواسته اش را از چند نفر طلب می کند.

 

برای ما به عنوان بیننده سوال هایی وجود دارد که مربوط به گذشته آقای بدیعی و شغل او و دلیل او برای خودکشی و ... که هیچ کدام در طول فیلم پاسخ داده نمی شود و این بیننده را مجبور به توجه صرف به نفس خود کشی وعقیده های مختلف در مورد خود کشی می کند و باعث متمرکز شدن موضوع روی خود کشی می شود و بر زیبایی فیلم می افزاید.

 

بیشتر زمان فیلم در لوکیشن محبوب کیارستمی یعنی داخل اتومبیل می گذرد و بیشتر فیلم مربوط به اینکه آقای بدیعی به دنبال یافتن شخصی است و صحبت های او با افراد است ٬ می شود. در این راه ابتدا با جوانی آشنا می شود که سرباز است و هر روز مجبور است ساعت ها پیاده روی کند تا به پادگان برسد. با طلبه افغانی آشنا می شود که برای تحصیلات به خواست خانواده اش به ایران آمده و در نهایت هم با پیر مردی آشنا می شود که قبلا تا مرز خودکشی پیش رفته اما با دیدن زیبایی در اطراف خود و طبیعت زیبا و خورشید و بچه هایی که از درخت میوه می چیدند و به خاطر لذتی که از چشیدن طعم یک گیلاس می برد٬ از خودکشی منصرف شده و در نهایت او راضی می شود به خاطر پول و نیازش به پول این کار را برای آقای بدیعی انجام دهد.

 

خصوصیت سینمای کیارستمی و امضای او در پای این فیلم هم بسیار دیده می شود. لوکیشن اتومبیل یکی از شاخصه های این فیلم و سینمای کیارستمی است. مسیر های پیچ در پیچ که در این فیلم دیده می شود در چند فیلم دیگر کیارستمی نیز دیده شده است و در فیلم خانه دوست کجاست این مسیر های پیچ در پیچ منشان دهنده مسیر های مختلف برای یافتن دوست است و در این فیلم هم نشان دهنده راه های مختلف برای رسیدن به هدف و راههای مختلف در زندگی انسان ها است و نشان دهنده طرز فکر های مختلف است. لانگ شات هایی در این فیلم هم دیده می شود که به زیبایی هر چه بیشتر٬ خصوصیت سینمای کیارستمی را بارز تر می کند. در لانگ شاتی مردی را می بینیم که برای جمع کردن پلاستیک های زباله برای فروختن به پایین دره ای رفته و وقتی بالا می آید می بینیم که روی لباس او نوشته شده UCLA (همان دانشگاه معروف) و وقتی که آقای بدیعی از او معنی آن چه روی لباسش نوشته شده را می پرسد و می بیند که او نمی داند و می خواهد برای او معنی کند صدای او با صدای بوق ماشینی قطع می شود. شاید کیارستمی خواسته نشان دهد هیچ اهمیتی ندارد که گذشته افراد چه بوده و این حال است که اهمیت دارد و این عقیده را با نپرداختن به گذشته آقای بدیعی هم تشدید می کند. در این فیلم باز هم بیننده برای تصویر سازی از کارکتر ها به فکر وا داشته می شود و این موضوع در جایی که شخصیت هایی چون آقای مرادی (همان پیر مرد آخر که درخواست کیارستمی را قبول می کند) در اتومبیل سوار می شود و صدای او را می شنویم ٬ بدون آن که تصویر او را ببینیم و این موضوع چند دقیقه طول می کشد٬ بارز است.

 

در انتهای فیلم و وقتی که آقای بدیعی در قبر خوابیده و هوا کاملا تاریک است باران می گیرد و در حالی که ما جز سیاهی نمی بینیم این تصویر سیاهی با رعد و برق هایی شکسته می شود و در حالی که منتظر هستیم ببینیم آقای بدیعی زنده است یا نه٬ ناگهان می بینیم که نوع فیلمبرداری تغییر می کند و گویا از پشت صحنه با دوربینی بر شانه فیلم برداری می شود و می بینیم که آقای بدیعی از قبر بلند شده و به کنار کیارستمی می آید و صدای کات گفتن کیارستمی را می شنویم و در اینجاست که بیننده غافلگیر شده و نمی داند که پایان فیلم چه شده است٬ در حالی که قصد کیارستمی هرگز نشان دادن پایان نبوده و تنها خواسته به قسمتی از زندگی فردی با عقایدی جدید بپردازد. در اینجاست که بیننده خودش را در کنار دست اندر کاراران فیلم می بیند و با آن ها مشغول تماشای گروه فیلم می شود بدون اینکه برداشتی از پایان فیلم کیارستمی داشته باشد و کیارستمی این پایان را به بیننده می سپارد که خودش در مورد آن بیاندیشد.

 

فیلم طعم گیلاس را می توان تا حدی فلسفی دانست که به جهان بینی مرگ و خودکشی و زندگی ٬ از دید فردی می پردازد و بدون توجه به گذشته او٬ او را نماینده گروهی از مردم می داند.

 

راجر ابرت منتقد معروف این فیلم را در میان فیلم هایی که از آن متنفر است جای داده و اعتقاد داشته کیارستمی خواسته است مردی را به تصویر بکشد که به دنبال ارضای میل همجنس گرایی خودش است و از این که آقای بدیعی در ابتدا پس از بی توجهی به گروهی از کارگران منتظر برای کار ٬ جوانی تنها را سوار می کند و به او می گوید اگر مشکل مالی دارد او آن مشکل را حل می کند ٬ به این نتیجه رسیده است٬ ولی من شخصا بسیار با این عقیده مخالفم ٬ چرا که کیارستمی فیلم سازی است که به کوچکترین جزئیات فیلمش توجه می کند و سعی دارد هیچ چیزی را در فیلمش از قلم نیاندازد و حال اگر قصد کیارستمی نشان دادن انگیزه هم جنس گرایی فردی باشد باید در فیلمش حداقل چند مورد هر چند کوچک برای ارجاع فکر بیننده به این عقیده قرار دهد٬ در صورتی که در فیلم هیچ نشانه ای نمی یابیم و این که شخصیت اصلی فیلم ( آقای بدیعی) به جوانی تنها توجه می کند و به گروهی که می توانستند خواسته او را برآورده کنند توجه نمی کند و یا اینکه شخصیت های این فیلم همگی مرد هستند ٬ هرگز نمی تواند دلیل محکمی بر این نتیجه گیری باشد. راجر ابرت از این فیلم انتقاد کرده که چون کیارستمی خود همواره در ماشین بوده پس به ندرت دو کارکتر سوار ماشین را با هم در شات ها می بینیم ولی این هرگز انتقاد منصفانه ای از کارگردانی بزرگ و آشنا به تکنیک های فیلمبرداری چون کیارستمی ٬ نیست چرا که او به راحتی می توانست هر دو کارکتر را در یک شات قرار دهد ولی هرگز نخواسته همان طور که بعد ها در فیلم ده او نیز شاهد چنین کاری نیستیم و باز هم کارکتر ها را با هم نشان نمی دهد. راجر ابرت گفته است قیافه سرد و بی احساس و گرفته همایون ارشادی هرگز با بیننده ارتباط برقرار نمی کند و اگر کیارستمی خواسته بیننده را به همدردی فرا خواند هرگز با این بازیگر نتوانسته این کار را انجام دهد و اگر خواسته بیننده را به فکر وا دارد ٬ هرگز نتوانسته چرا که ابتدا باید بیننده با کارکتر ارتباط برقرار کند. من شخصا معتقدم کیارستمی با انتخاب همایون ارشادی برای این نقش توانسته قدم بزرگی برای ارتباط با بیننده بردارد زیرا کیارستمی هرگز نخواسته بیننده را به همدردی فرا خواند بلکه خواسته بیننده را به جهت گیری وا دارد و حتی شخصیتی منفی از آقای بدیعی برای خود بسازد ٬ شخصیتی سرد و گرفته ٬ و همدردی بیننده با کارکتر هرگز لازمه به فکر وا داشتن بیننده نیست بلکه کیارستمی خواسته بیننده با کارکتر دو شخصیت مخالف بسازند و در برابر هم قرار گیرند و نه اینکه همدردی کنند. راجر ابرت ریتم فیلم را کند خوانده و گفته چرا کیارستمی بیشتر به درون شخصیت آقای بدیعی نرفته است. من معتقد هستم که ریتم کند این فیلم و اصولا اکثر فیلم های کیارستمی از خصوصیات سینمای کیارستمی هست و در این فیلم نکته مثبتی در جهت فیلم و در خدمت فیلم بوده و کیارستمی در مصاحبه ای گفته که دوست ندارد بیننده را به هیجان وا دارد و فقط می خواهد بیننده آرام آرام به فکر وا داشته شود. در مورد نپرداختن به درون شخصیت هم من معتقد هستم که کیارستمی خواسته بدون توجه به گذشته او شخصیتی در ذهن بیننده بسازد و این نشانه قدرت کارگردان است که بدون استفاده از ابزار هایی رایج به نتیجه مورد نظرش برسد. راجر ابرت در مورد این فیلم گفته بعد از دیدن فیلم به جای اینکه شاهکاری ببیند گویا پادشاهی بدون لباس دیده است.

 

منتقد دیگری ضمن تایید نظر راجر ابرت ٬ در مورد پایان فیلم گفته است: << مارک تواین در سال های پایان عمرش بیشتر سخنرانی هایش را با قدم برداشتن به سمت حاضران و نگاه کردن به آن ها بدون اینکه حرفی بر زبان بیاورد و منتظر ماندن و منتظر ماندن شروع می کرد تا اینکه حضار شروع به خندیدن کنند ٬ عباس کیارستمی هم با توجه به شواهد خواسته است بیننده را به فکر وا دارد ولی به نظر من در پایان فیلم به سراغ همین شوخی مارک تواین رفته با این تفاوت که نتیجه این شوخی اصلا سرگرم کننده نبوده است. >>

 

عباس کیارستمی بار ها گفته است که هرگز به دنبال سرگرم کردن بیننده نبوده بلکه خواسته است بیننده را به فکر وا دارد و به نظر من به فکر وا داشتن بیننده و سرگرم نکردن بیننده دو چیزی هستند که هرگز متضاد هم نیستند و کیارستمی توانسته بدون اینکه عده ای را سرگرم کند آن ها را وادار به فکر کردن کند ٬ هر چند شخصا فیلم را خسته کننده نمی دانم.

 

فراموش نشود که با وجود چنین نقد هایی این فیلم توانست توجه بسیاری از منتقدان را نیز جلب کند از جمله منتقد معروف جاناتان روزنبام و ... و این فیلم توانست نخل زرین جشنواره کن 1997 را نیز کسب کند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/26ساعت 20:28  توسط سیامک کشف الایات  | 

سلام به همه دوستان

۱. مرسی از همه برای اینکه به این وبلاگ سر می زنید و مطالبشو گاهی می خونید و نظر می دیدین.

 

۲. استاکر/پویان خواسته بود در مورد فیلم نمای نزدیک از کیارستمی بنویسم . خیلی دوست دارم این کارو بکنم و یکی از علایق من نوشتن در مورد فیلم های کیارستمی هست و شاید گزینه بعدی از فیلم هاش طعم گیلاس باشه برای نوشتن و بعد از اون به کلوز آپ می پردازم.

 

۳. پیمان خواسته بود در مورد مواجهه بنویسم. خودم هم خیلی دوست دارم در موردش بنویسم ولی شاید یه کمی در روز های جشنواره تنبلی کردم و ننوشتم و ایشالا موقع اکران عمومی فیلم در مورد اون هم می نویسم

 

۴. وبلاگ همشهری کاوه چند روزی تعطیل بود که امروز یا دیروز بالا خره برگشت و خیلی خوشحال شدم

 

۵. امروز با یه صحنه جالب در خیابان انقلاب در لاین خط ویژه روبرو شدم که چند تا خر و یه سگ از اون لاین داشتن حرکت می کردن و به خر ها پرچم های امریکا - انگلیس - دانمارک وصل بود و به سگ هم پرچم اسرائیل وصل بود و به دنبال اونا هم یه عده فکر کم بنا بودن که حرکت می کردن و می گفتن انرژی هسته ای حق مسلم ماست. واقعا مسخرس . نمی دونم دولت این گروه ها رو پشتیبانی می کنه بیان و این کارا رو انجام بدن یا نه اگه دولت پشتیبانی می کنه واقعا جای تاسف داره که چرا سطح مردم ایرانو این قدر پایین میارن این احمقا که همچین گروه هایی پا شن بیان و این کارا رو انجام بدن. آخه ای مردم نفهم چشم بسته که هر کاری رو انجام نمی دن. حاضرم شرط ببندم از همه کسانی که در راهپیمایی ۲۲ بهمن شرکت کردن اگه بپرسن انرژی هسته ای چی هست نمی تونن هیچی بگن و حتی نمی دونن در موردش یه پاراگراف بنویسن. من خودم هم ادعایی ندارم ولی چشم بسته پا نمی شم برم همچین راهپیمایی هایی. حاضرم شرط ببندم بیش از ۹۰ ٪ مردم کاریکاتور های حضرت محمد ندیدن و چشم بسته پا شدن و اومدن تظاهرات و نظر هم می دن. در صورتی که اگه اونا رو ببینن ممکنه فکرشون یه کمی هم عوض بشه.

 

۶. ببخشید یه کمی مطالب دیر به دیر آپ دیت می شه از این به بعد مطالبو ۲ ۳ روزه آپ دیت می کنم و فردا هم یه نقد می نویسم.

 

۷. به امید موفقیت همگی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/26ساعت 0:25  توسط سیامک کشف الایات  | 

عشق به معنایی دیگر

 

گمشده در ترجمه


Lost in Translation 
Everyone wants  to be found


  • عنوان فارسی: گمشده در غربت
  • کارگردان: سوفیا کاپولا
  • نویسنده: سوفیا کاپولا
  • با هنرمندی: اسکارلت یوهانسن (در نقش چارلوت) , بیل مورای (در نفش باب هریس)
  • زمان فیلم: 102 دقیقه


دوستی بر فیلم گمشده در ترجمه چنین مطلبی را در وبلاگ بونوئل نوشته بود که بد ندیدم در اینجا هم آنرا نقل کنم .

 

<<   دوشنبه، 24 فروردين، 1383

 

lost in translation

يک فيلم بد.يک فيلم خيلی بد.فرض کنيد می خواهيد نشان بدهيد انسانی تنها است :اولين حربه ای که به ذهن يک آدم بی استعداد می رسد بردن شخص در يک کشور ديگر است ،کشوری که مردمش اصلا زبان او را نمی فهمند...مرد با ژاپنی ها متفاوت است ودر ژاپن تنهاست اين را از ايستادن مرد در آسانسور می فهميم که قد مرد بسيار بلند تر از ژاپنی های کوتوله است...مرد تنها است چون در سالن ورزش هتل تنهاست و دستگاه ورزش خراب می شود و کسی به کمک او نمی آيد...

دختر جوانی هم آمده ژاپن .شوهرش صبح تا شب سر کاراست و او تنهاست در همان هتلی که مرد تنها حضور دارد ...مرد  زن را ملاقات می کند و...راستش بقيه اش را نمی دانم چون فيلم را طبيعتا کامل نديدم ...مگر خود آزاری دارم...

می دانيد که اين فيلم خيلی در آمريکا به عنوان فيلم متفاوت و روشنفکرانه سر و صدا به پا کرده .در ضمن خانم کوپولا هم فرموده اند از آنتونيونی تاثير گرفته...بيچاره آنتونيونی...در ضمن اسکار بهترين فيلمنامه را هم برده اند... 

يک ضرب المثل چينی ميگه:دختر کو ندارد نشان از پدر....پدری که در جوانی هنر مند خوبی بود...

بعد تحرير:ممکن است سوفيا کوپولا دوست سميرا مخملباف باشد...حدس زدن که جرم نيست!    >>

 

من شخصا بسیار این فیلم را دوست دارم و در بین ده فیلم برتر خود این فیلم را نیز جای می دهم. فیلم در مورد مرتبط شدن زندگی دو نفر در کشوری است که هر دو در آن جا غریب اند و هر دو به دنبال راه فراری از این غربت هستند. بیل مورای نقش باب هریس, بازیگری را بازی می کند که برای انجام تبلیغات مشروبی به ژاپن می آید تا مدت چند روز را در آن جا بگذراند و از طرف دیگر اسکارلت یوهانسن نقش چارلوت, زنی را بر عهده دارد که به همراه شوهرش که عکاس است و دائما در سفر است به ژاپن آمده اند و هر دو در یک هتل اقامت دارند. فیلم با آشنایی این دو نفر شروع می شود و با جدایی این دو به پایان می رسد.

 

این فیلم پر از تضاد ها است و پر از انتظار هایی است که بر آورده نمی شوند و از شروع فیلم تا پایان بیننده با این تضاد ها همراه می شود. در شروع می توان همین تضاد ها را زمانی که باب هریس در آسانسور از نظر قد از بقیه افراد در آسانسور مجزا شده دید. زمانی که انتظار تغییر رابطه باب هریس و چارلوت و نزدیک تر شدن این رابطه هستیم چنین نزدیکی کم تر می شود تا قطع می شود و زمانی که در انتظار قطع رابطه و جدایی این دو از هم هستیم دوباره غافلگیر می شویم و این رابطه به نوعی دیگر شکل می گیرد. زمانی که رابطه این دو نزدیک تر شده ما می بینیم که باب هریس خواننده بار هتل را به اتاقش آورده و شب را با او گذرانده. با توجه به نوع رابطه باب و چارلوت ما تا انتهای فیلم به شدت منتظر حداقل بوسه ای بین این دو هستیم که این انتظار تا پایان فیلم بر آورده نمی شود و این یکی از مواردی است که به زیبایی فیلم می افزاید و این همان غافلگیری و اتفاقات نا متعارف است و در پایان فیلم همان زمانی که جدایی این دو را می بینیم پس از جدایی و حرکت باب به سمت فرودگاه در راه دوباره چارلوت را می بیند و این همان جایی است که شوک فیلم به بیننده وارد می شود ولی این بار رابطه و خداحافظی این دو طوری دیگر است و شاید کمی به بیننده آرامش بدهد.

 

در این فیلم از لحن صحبت های هر دو شخصیت آرامش را می توان دریافت در صورتی که هر دو به نوعی در غربت هستند و از این موضوع رنج می برند و حتی در دیالوگی باب ژاپن را برای خودش همچون زندانی می داند و به دنبال فرار از این زندان است در صورتی که در طول فیلم زیبایی های زیادی از شهر توکیو دیده می شود که که همگی از جذبه های این شهر و کشور است ولی وقتی در زندگی عشق نباشد و وابستگی موجود نباشد شاید زندگی معنایی پیدا  نکند حتی با وجود همه زیبایی هایی که وجود داشته باشد.

 

عشق همان چیزی است که این دو شخصیت را به هم نزدیک می کند هر چند این نزدیکی هرگز باعث قوی تر شدن این رابطه نمی شود. عشق به نوعی جدید در این فیلم دیده می شود همراه با تضاد هایی بسیار. مردی میان سال و ازدواج کرده که دارای فرزند است, در جایی که هیچ کسی را نمی شناسد, با دختری جوان آشنا می شود که شکل گرفتن این رابطه خود بسیار نا متعارف است. عشقی چند روزه بدون هیچ بوسه و گاهی یک طرفه از جانب چارلوت و گاهی یک طرفه از جانب باب.

 

در این فیلم توکیو شهری زنده نشان داده می شود که مردم آن همواره در تحرک اند. فرهنگ های ژاپنی در این فیلم تا حدی نمایش داده می شود و به زیبایی تمام معبدی نشان داده می شود و همچنین مراسم عروسی را نشان می دهد. با این وجود در طول فیلم می بینیم که باب و چارلوت با وجود دیدن این زیبایی ها و جاذبه ها کماکان نسبت به همه آنها بی تفاوت اند تا زمانی که با هم آشنا می شوند و در این حال حتی رفتن به  بیمارستان نیز برای آن ها لذت بخش می شود.

 

در طول فیلم شاهد چگونگی روابط باب و چارلوت هستیم. عشقی را بین این دو می بینیم. عشقی بدون مرز. عشقی که نه مکان می شناسد و نه زمان و نه سن و سال. عشقی در غربت. در پایان فیلم چارلوت به دلیل همین عشق است که از باب می خواهد با او بماند و آن ها گروه موسیقی را تشکیل دهند. همین عشق است که باب در پایان فیلم پس از خداحافظی از چارلوت در راه فرودگاه دوباره او را در خیابان می بیند و از ماشین پیاده شده و سراغ او می رود.

 

در پایان فیلم ما شاهد زمزمه ای از باب در گوش چارلوت هستیم که می توان از آن برداشت های متفاوتی کرد در حالی که باب راهی فرودگاه برای بازگشت است و چارلوت در توکیو مانده است و در اینجا است که بیننده کمی آرامش می گیرد چرا که می تواند این زمزمه باب در گوش چارلوت را قول بازگشت و پیوستن به گروه بداند. این شاید پیش پا افتاده ترین برداشتی باشد که بتوان از این زمزمه ای که ما آن را نمی شنویم دانست ولی برداشت خود من نیز همین است با چنین برداشتی پس از ضربه ای که کارگردان در پایان فیلم به تماشاگر می زند , به او آرامش می دهد.

 

سوفیا کاپولا پس از نوشتن یک فیلمنامه کامل و بسیار قوی توانسه این فیلمنامه را به خوبی به فیلم تبدیل کند. دوست عزیز نوشته بود که << فرض کنيد می خواهيد نشان بدهيد انسانی تنها است :اولين حربه ای که به ذهن يک آدم بی استعداد می رسد بردن شخص در يک کشور ديگر است ،کشوری که مردمش اصلا زبان او را نمی فهمند >> من هرگز نوشته این دوست عزیز را تحسین نمی کنم بلکه این نوشته و خود ایشان هم برای این نوشته زیر سوال می برم چرا که با جهت گیری قبلی شروع به نوشتن کرده اند و ابتدا گفته اند یک آدم بی استعداد و سپس سراغ فیلم رفته اند و این بسیار بد است. دوستی که حتی فیلم را به طور کامل ندیده چطور توانسته نسبت به فیلم جهت گیری نشان و دهد و چطور به خودش اجازه داده تا درباره فیلم بنویسد و حتی کارگردان این فیلم را نیز محکوم کند؟!! من سوالی دارم از همه خوانندگان که از فیلم چه انتظاری دارند؟ آیا فیلم باید شرایطی را که می تواند در آن به بهترین نحو فیلمنامه را اجرا کند را به خاطر پیش پا افتاده بودن آن کنار بگذارد و دوست عزیز این روش استفاده از شرایط عادی و پیش پا افتاده را به حساب بی استعدادی کارگردان فیلم بگذارد؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/20ساعت 2:20  توسط سیامک کشف الایات  | 

حرف دل

سلام به همه دوستان
نمی دونم چی شده این روزا خیلی دوست دارم از این نوع پستا بزنم. چه کنم که نمی تونم جلوی خودمو بگیرم و یه سری حرفا رو باید بنویسم برای خودم و هر کسی بخونه شاید این طوری یه کم با هم احساس همدردی کنیم. البته این چیزایی که در این پست می خوام بنویسم هیچ ربطی به سینما نداره ولی خیلی دوست دارم اینا رو بگم.

۱. اول باید بگم که من از سیاست هیچ نمی دونم و به اصطلاح خودم همون صفر مطلق یعنی 273.15- در سیاست هستم یعنی پایین ترین حد ممکن ولی یه سری اخبارو می بینیم یا می شنوم و گاهی به سایتی سر می زنم وسوسه می شم بخونم و می خونم پس هیچ جهت گیری سیاسی ندارم و اصلا علاقه ای هم به سیاست ندارم چرا که می گن سیاست خیلی بی رحمه و منم نمی خوام طعمه این بی رحمی بشم و فقط خواستم یه کم حرفای دلمو بگم

۲. این روزا خیلی در مورد انرژی هسته ای و پروتوکول اتمی و ... می شنویم . بالاخره ایران هم از همکاری خودشو کنار کشید. اصلا نمی گم کار خوبیه یا بدیه و نظر نمی دم فقط همین قدر می دونم که اگه قرار باشه جنگی و درگیری شکل بگیره مردم چند دسته می شن : یه عده که از همین الان بارشونو بستن که از کشور فرار کنن و برن و یه عده دیگه هم نمی تونن به دلایلی اینجا و وطنشونو ترک کنن شاید مشکل مالی شاید کار و شاید انواع درگیری های دیگه مثل سربازی و ... و من  خودم جزو همون دومی هستم و اکثر مردم ایران هم در همین دسته دوم هستن دسته هستن و حالا با درگیری و کشت و کشتار و جنگ می دونم بیشترین ضرر به مردم اون کشور یعنی ما می رسه. اکثر جمعیت ایران رو جوونا تشکیل دادن پس عجیب نیست که بگیم ضربه اصلی رو از تصمیمات دولت همین جوون هایی می خورن که هیچ شرکتی در هیچ یک از این تصمیم گیری ها و هیچ نقشی در این کار ها و تصمیمات نداشتن یعنی خودمون. من گفتم نظری نمی دم که نفس کار خوب بوده یا بد چرا که اصلا در این تصمیم گیری دخیل نبودم ولی از این کار احمدی نژاد خیلی خوشم اومد و با تمام وجود در برابر همه تهدیدا ایستاد. جلوی همه دستشو بالا برد به امید موفقیت. از هیچ کسی ترسی نداره. ممکنه بگیم پشتش به بالاتر گرمه ولی دیدیم که خیلی بزرگتر از احمدی نژاد ها هم همچین کاری نکردن. گفته شده که در این موقعیت ایران دو انتخاب داشته یا کناره گیری و یا مقاومت و ایران هم راه دومو انتخاب کرده. من شخصا به این آقا رای ندادم و به قبل از ایشون هم رای ندادم و شاید به بعد از ایشون هم رای ندم ولی شخصا از این کار خیلی خوشم اومد که کسی با تمام وجود روی حرفی بایستد و در برابر همه عواقب اون مقاومت کنه و سینه سپر کنه بهتر بگم میشه گفت خودش و یه عده دیگه داوطلبانه در برابر هر نوع تهدیدی سینه سپر می کنن و یه عده جوون هم در شرایطی مجبور می شن از کشورشون دفاع کنن هرچند به قیمت ریخته شدن خون خودشونو خانواده های اونا و هم وطنانشون. پس به امید موفقیت همه ایرانی ها و داشتن جهانی با آرامش و صلح و بدون جنگ.

این عکس در خبری در مورد ایران در یاهوو بود

۳. نزدیک 22 بهمن هستیم و می خواستم بذارم و روز خودش بنویسم ولی خوب دیدم در همین پست در مورد اون هم بنویسم. این روزا در تلویزیون چیزی که توجه جلب می کنه صحنه های واقعی و مستند از مردم و فعالیت های اونا در زمان انقلا هست. من که عمرم قد نمی ده اون زمانا یادم باشه ولی با توجه به همین اندک چیز هایی که دیدم و شنیدم می نویسم. این یه عمل فوق العادس و شاخص در همه جهان هست که مردم یک کشوری بر علیه حکومتشون شورش و قیام کنن و اونو به دست خودشون عوض کنن که مردم ایران چنین همتی رو داشتن و چنین بزرگی رو انجام دادن. من زمان شاه نبودم که بدونم شرایط چی بوده چه خوب چه بد و زمان حال هم می بینم و هیچ نظری در مورد اینکه این تغییر نظام خوب بوده یا نه نمی دم چرا که نمی خوام وبلاگم سیاسی بشه چرا که خودم در مورد سیاست هیچی نمی دونم فقط نفس کار برای من خیلی قشنگه یعنی اتحاد مردمی و جنبش مردی و همکاری و حمایت همه مردم ایران از هم وطنانشون و تصمیم گیری برای خودشون حالا هدف هر چی می خواد باشه چه درست و چه غلط ولی نفس کار یعنی اتحاد ده ها میلیونی مردم بر علیه حکومت و نداشتن ترس از هیچ چیز. این همون چیزیه که کمتر در جهان اتفاق افتاده یکی از نمونه های شاخصش انقلاب مردمی فرانسه هست. در این مورد من به هدف کاری ندارم و اصلا بحثی روش نمی کنم ولی از دیدن این همه اتحاد واقعا لذت می برم و به ایرانی بودم افتخار می کنم. به امید موفقیت همه ایرانی ها در همه مسائل و داشتن دموکراسی

۴. دیدم نمیشه در مورد سینما نگم پس سومی هم به سینما اختصاص میدم. همشهری کاوه گفت این سینما گران جوون هستن که می تونن سینمای ایرانو متحول کنن و منم کاملا باهاش موافقم. گرچه موج نو فرانسه با نقد های شدید و نشریاتی که شاخصون کایه دو سینما بود شروع شد ولی معتقدم در فرانسه هم اگر بعد از این نقد ها فیلم هایی با فکری جدید مثل از نفس افتاده گدار که بعضی ها اونو شروع موج نو می دونن ساخته نمی شد مطمئنا این موج هم ادامه پیدا نمی کرد. در ایران هم معتقدم به هر دو جنبه یعنی هم نقد و هم ساخت فیلم باید توجه کرد و از کسی نباید ترسید. همگی می بینیم در مورد فوتبال برنامه نود که مدت ها شروع به فعالیت کرده چه مقدار زیادی در بالا بردن سطح فوتبال ایران نقش داشته و خود  آقای فردوسی پور چه خدمتی به فوتبال ایران کرده و می کنه هر چند خودش فوتبالیست نیست و می شه اونو یه رابطی برای انتقاد از همه شرایط فوتبال و نشان دادن کمبود ها و نقاط ضعف و قوت به حساب آورد. چرا در مورد سینمای ایران همچین برنامه هایی نداشته باشیم. یادم هست مدتی پیش در برنامه سوال از شبکه دو چند هفته قبل از جشنواره 24 ام فجر بود که مهمان برنامه آقای رضا زاده ( اسمشو مطمئن نیستم) رئیس انجمن فارابی بود و متاسفانه خانم مجری برنامه بدون هیچ اطلاعاتی از سینما شروع به سوال کردن از ایشون کرد و باز هم همین عبارت لعنی سینمای معناگرا از این خانم شنیده شد که می خواستم سرمو بکوبم به دیوار ولی ترسیدم بمیرم. همون طور که گفتم هر کسی اطلاعاتی نداره سعی می کنه کمبود اطلاعاتشو با این لغات بی معنی و کلی گویی ها جبران کنه مثل همین خانم. باید برنامه هایی باشه و انتقاد هایی بشه و همه جنبه انتقاد داشته باشن و نه اینکه افرادی مثل کارگردان فیلم باغ فردوس 5 بعد از ظهر که اسمش الان در ذهنم نیست وسط جلسه مطبوعاتی بلند شه و از سالن خارج بشه به این دلیل که یکی از مطبوعاتی ها ازش سوال کرد به نظر شما ریتم فیلمون یه کمی کند نیست و اقای کارگردان گفت که این جلسه مربوط به پرسش و پاسخ مطبوعاتی می شه نه نقد فیلم بدون اینکه شرایط جلسه پرسش و پاسخو بدونه ( خوب اگه در این جلسه پرسش و پاسخ در مورد فیلم سوال نشه پس چه جلسه پرسش و پاسخی هست). به امید وموفقیت همه ایرانی ها و سینمای ایران و سینماگران جوان

۵. چند تا خبر هم هست که یه قسمت هاییشو که جالب بود اینجا می ذارم از سایت ایران اکتور هست

جعفر پناهی

پناهي تاكيد كرد: وقتي مايكل مور در جشنواره ي كن جايزه مي گيرد تبليغات عظيمي براي او در همين كشور خودمان اتفاق مي افتد، ولي وقتي براي عباس كيارستمي اين اتفاق مي افتد برخورد با او كاملا متفاوت مي شود./

جعفر پناهي در ادامه عنوان كرد: وقتي مسوولان فرهنگي نظرها و ديدگاههاي سياسي خود را در جشنواره‌ها اعمال مي‌كنند، فكر مي‌كنند همه جاي دنيا اينگونه است. حتي دراهدا جوايز برعكس فستيوالهاي بزرگ دنيا كه هيات داوران و يا فيلم سازان معتبر به روي صحنه مي روند و جوايز را مي دهند، در ايران براي آنكه حضور سياست را پررنگ تر كنند جوايز اصلي را مردان دولتي و سياسي مي دهند.

رفیع پیتز

او گفت: من اين موضوع را نمي فهمم كه چرا از گروه شش نفره فيلمسازان ايراني حاضر در جشنواره ي برلين هيچ حمايتي نمي شود در حالي كه در دنيا و در همه‌ي كشور‌ها، اين حمايت صورت مي‌گيرد. هم اكنون از ايران، چهل تن از مسوولان فرهنگي به برلين مي روند ولي ما نمي توانيم عوامل اصلي فيلمها را همراه خود ببريم. اگر فيلمبردار و صدا برداران اين فيلم ها در جشنواره‌ برلين حضور داشته باشند مي توانند با ديگر فيلم برداران و صدابرداران تبادل نظر داشته و از آخرين جريانات روز متعلق به رشته‌ي خود با خبر شوند. جشنواره ي محلي براي گفت و گو و تبادل نظر است و اين حركت بسيار زشتي است كه با عوامل فيلم هاي ايراني صورت گرفته است.

مانی حقیقی

ماني حقيقي تاكيد كرد: روند حضور موفقيت آميز سينماي ايران در مجامع بين‌المللي و جشنواره‌هاي با افت و خيز‌هاي فراواني مواجه بوده و به نظر من آنچه كه باعث مي‌شود موفقيت سينماي ايران در جشنواره ها تداوم يابد، حفظ روحيه مستقل خود ماست، ما آنچه كه از دولت طلب مي كنيم حمايت مالي نيست بلكه حمايت فرهنگي است.

مازیار میری

وي ادامه داد: اگر تيم ملي واترپلو‌ در مسابقه اي دهم شود همه به آن تبريك مي گويند ولي ما براي اين حضور بي نظير در جشنواره ي برلين فقط خودمان به خودمان تبريك گفتيم.

ميري گفت: با اين توجه به ورزش و برخوردي عکس آن به هنرمندان بعضي مواقع فكر مي كنم خداي ناكرده سرزمين ما سرزمين زور بازو است و نه فرهنگ. وقتي يكي از داوران به ما مي گويد كه به شما جايزه نمي دهيم و شما جايزه تان را از برلين بگيريد، وضعيت به گونه اي مي شود كه مجبور مي شويم بگوييم ببخشيد كه فيلم ما در جشنواره ي برلين انتخاب كردند!

زاون قوکاسیان

زاون قوکاسيان، منتقد سينما، در گفتگو با خبرنگار سينمايی مهر در مورد جشنواره امسال فيلم فجر گفت: « داوری در جشنواره بسيار عقب‌مانده‌تر از فيلم‌ها بود و داوران ظاهراً در جهان ديگری سير مي‌کردند. اکثراً هم کسانی بودند که در اين کشور به فعاليت سينمايی مشغولند، اما به فکر تشويق يک استعداد جديد نبودند. البته در بخش بين‌الملل به سينمای ايران توجه بهتری شد

قوکاسيان ادامه داد: « تا کی بايد پرويز پرستويی و ابراهيم حاتمي‌کيا جايزه بگيرند؟ اينها جايزه‌شان را قبلاً گرفته‌اند و ديگر به جايزه نياز ندارند، ولی وقتی به طور مثال به فيلم‌های « چند کيلو خرما برای مراسم تدفين » ساخته سامان سالور و « شبانه » ساخته کيوان عليمحمدی و اميد بنکدار توجهی نمي‌شود، انگيزه در جوان‌ها کم‌رنگ مي‌شود. يا حتی کارگردانی مثل سامان مقدم که تعداد زيادی آثار تجاری توليد کرده، مي‌آيد فيلم متفاوت « کافه ستاره » را با بازی بسيار درخشان افسانه بايگان مي‌سازد و توجهی از جانب داوران نمي‌بيند. چراهای بيشمار ديگری در مورد دادن جوايز در جشنواره فيلم فجر امسال وجود دارد. »

وی تاکيد کرد: بسياری از اين فيلم‌ها که در جشنواره مورد بي‌مهری قرار گرفتند مي‌روند در جشنواره‌های خارجی جوايز متعددی به دست مي‌آورند و اين نشان دهنده نگاه عقب‌افتاده ما در بخش داوری است

اين منتقد در پايان گفت:فضای فيلم‌های امسال تا حدودی عبوس و دلمرده بود و از فضاهای شاد و سرزنده کمتر نشان و اثری ديده مي‌شد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/16ساعت 18:9  توسط سیامک کشف الایات  | 

سلام به همه دوستان
از اینکه به وبلاگ من سر می زنین خیلی خوشحال می شم و خیلی تشکر

1. اول از همه در مورد مسابقه وبلاگ نویسی سینمایی بود که همزمان با شروع جشنواره نام نویسی شد در همین بلاگفا ولی الان از پایان جشنواره 6 روز می گذره ولی اصلا خبری ازشون نیست ببینیم کی انتخاب شده و ... و در نوع خودش جالبه با این همه تبلیغات ولی 5 روز هیچ خبری نباشه

2. گروه نقد و بررسی فیلم های روز به نام سینما آنلاین شروع به فعالیت می کنه و می تونید به این وبلاگ یه سری بزنید
 
http://www.cinema-online.persianblog.com
البته من خودم خبرو دیر فهمیدم ولی احتمالا اگه بشه عضو می شم. البته این جور برنامه ها وقتی خوبه که افرادی که عضو می شن و فعالیت می کنن همگی علاقمند باشن وگر نه بررسی فیلم های روز جهان تقریبا جذبه ای نداره جز اینکه بر پرده نقره ای می تونیم اونا رو ببینیم. حالا باید فعالیتشونو شروع کنن تا ببینیم کار چجوری پیش می ره و اهداف چی هست.

3. این کانتر برای سایت ها هم خیلی جالبه. من هر چند روز یک بار چک می کنم ببینم از کجا ها ناشناس اومدن به وبلاگم سر زدم و در این مدت از موتور های جستجو تنها از طریق گوگل 19 بار جستجوهایی بوده که درباره وبلاگ من اومده و افرادی که سرچ کردن به وبلاگم سر زدن ولی چند تا عبارت جستجوی جالب بوده که برای خودم هم جالبه . یه نفر عبارت لباس جدید جستجو کرده و در مطلب طلای سرخ من گفته شده فیلم در قسمتی یاد اور لباس جدید پادشاه است و این باعث شده وبلاگ من در میان نتایج بید و جالب اینکه فردی که جستجو کرده بوده با دیدن اسم سینما باز هم اومده و به اینجا سر زده که برای خودم هم خیلی جالبه.

4. دوستان وبلاگ نویس سینمایی هم روز به روز بیشتر می شن و این خودش خیلی خوبه و اگه مطالب هم خوب باشه خیلی می تونه کمک به سینمای ایران بکنه و فراموش نکنیم همون موج نو فرانسه که دوست عزیز مرد مرده هم اصلا ازش خوشش نمیاد با عده کمی شروع شده و بعد از اون عده زیادی پیگیری کردن پس پیش به سوی حرکت و تحول

به امید موفقیت همگی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/16ساعت 1:2  توسط سیامک کشف الایات  | 

از اوج تا فرود به سلوک سامورایی

 

آشوب - فیلمی از آکیرا کوروساوا


Ran 
If the rock you stay on starts to roll, jump clean. Or you'll go with it and be squashed


  • عنوان فارسی: آشوب
  • کارگردان: آکیرا کوروساوا
  • نویسنده: آکیرا کوروساوا  و ... بر اساس طرحی از نمایشنامه شاه لیر از شکسپیر
  • با هنرمندی: تاتسویا ناکادای , آکیرا تراو , جینپاچی نزو  , دایسوکه ریو
  • زمان فیلم: ۱۶۰ دقیقه


احترام شاگرد نسبت به استاد یکی از بارز ترین مشخصه های فیلم های کوروساوا است. شاگردی که مدتی نزد استادی آموخته شده به هر شکل چه آموزش صحیح و چه غلط چرا که هر دو نوع آموزش در جهت ایجاد جهان بینی در ذهن شاگرد است. شاگرد می تواند فرزند باشد و استاد می تواند پدر باشد. فیلم آشوب از کوروساوا نیز دارای این مشخصه است . پدری که سه فرزندش را به عنوان شاگردانی در میان جنگ و خونریزی هایش پرورش میدهد. دو نفر همان روش پدر را دنبال می کنند و سرنوشتی جز نابودی ندارند و سومی به مخالفت با پدر بر می خیزد , همان کسی است که در نهایت پدر به او روی می آورد.

 

شروعی غافلگیر کننده را در این فیلم مشاهده می کنیم. پدر به همراه سه پسر خود و گروهی همراه برای شکار می روند و پس از شکار گراز می نشینند و شروع به صحبت می کنند . در این جمع دو نفر از بزرگان هستند که خواهان ازدواج دخترشان با پسر آن مرد است. مردی که پس از خونریزی های زیاد و جنگ های زیاد و کشتار هایی که انجام داده به قدرتی بسیار دست یافته و اکنون 70 سال دارد. در هنگامی که هر دو نفر درخواست خود را برای قبول کردن ازدواج دخترشان با پسر عالیجناب می دهند او با تصمیمی عجیب راس خاندان را به پسر بزرگش می سپارد و دو پسر دیگر را به اطاعت از پسر بزرگ فرا می خواند و حتی پسر دیگر را که از پدرش خواستار تغییر نظرش می شود را سرکوب می کند و او را دیگر پسر خود نمی داند. حال دو پسر در دو قلعه از سه قلعه قرار دارند و پسر دیگر هم مجبور به ترک آن جا می شود. تانگو یکی از همراهان  همیشگی عالیجناب هم به حمایت از پسر مخالف بر می خیزد و او نیز مجبور به ترک آن جا می شود. دو پسر خواهان جنگ و حکومت و پسر سوم خواستار صلح و آرامش.

 پدر از قلعه اول تبعید می شود و در قلعه دوم نیز نمی تواند بماند. در این فیلم از اوج تا فرود فرمانروایی را می بینیم که به دست خودش شکل می گیرد. او که با خونریزی های بسیار و کشتار های زیاد اکنون حکومتی وسیع و سه قلعه بزرگ در اختیار دارد با سپردن حکومت به پسرش و در راس قرار دادن او نا خواسته شروع به نابود کردن خود می کند و وقتی حکم سپردن حکومت به پسرش را امضا می کند گویی حکم مجازات خود را تایید می کند. دلقک مخصوص او و تانگو یکی از سلحشوران ارتش او تنها کسانی هستند که با او راست و صادقانه صحبت کرده اند ولی همواره به دلیل این صداقت محکوم می شوند و تنها کسانی می مانند که تا پایان مجازات او در دنیا همراه او می مانند.

 

عالیجناب پس از تبعید شدن از دو قلعه با ارتشش به قلعه سوم می رود ولی در آنجا با حمله پسرانش روبرو می شود و شاهد کشته شدن تمامی ارتشش است ولی خودش کشته نمی شود گویی مجازات او در همین دنیا است. مجازات کسی که اصل و ریشه بچه  هایی را جلوی چشمانشان نابود می کند با مرگ او در شروع سختی ها به پایان نمی رسد بلکه تازه شروع می شود و اوشروع به پریشان شدن و دیوانه شدن می کند و این شروعی از مجازات های او در این جهان است. او که برای تصرف قلعه ای همه افراد آن قلعه را می کشد جز دو بچه کوچک اکنون باید برای ادامه زندگی و نجات یافتن از یکی از آن بچه ها کمک بطلبد. پسری که جلوی چشمانش پدر و مادر و همه نسلش را کشته است و او را نیز کور شده است حس انتقام را در خودش سوزانده و از عالیجنابی که اکنون پیری فرسوده و دیوانه است پذیرایی می کند و به او پناه می دهد. این بدترین مجازات برای کسی است که روزی در راس بوده ولی اکنون در پایین ترین جایگاه قرار دارد. دلقکی که از بچگی به خنداندن او می پرداخته اکنون از عالیجناب می خواهد که او را بخنداند. او شاهد جنگ پسرانش و کشته شدن آن ها است برای رسیدن به حکومتی که خودش به آن ها سپرده. او پسرانش را می بیند که کشته می شوند ولی خودش هدف تیر قرار نمی گیرد و این بدترین مجازات است. او در جهنم خود قرار دارد و خودش را در گور می بیند ولی به مرگ نمی رسد.

فیلم آشوب مانند همه فیلم های کوروساوا پر از پیام های اخلاقی است. در ابتدا برای نشان دادن ضرورت حمایت سه برادر از یکدیگر مثال معروفی را بیان می کند و به هر یک تیری را می دهد و آن ها آن تک تیر را می شکنند و سپس سه تیر را دسته می کند و به آنها می دهد و هیچ یک نمی توانند آن دسته را بشکنند و او می گوید که هر یک از شما به تنهایی آسیب پذیر هستید ولی اگر هر سه با هم باشید هیچ کس نمی تواند شما را بشکند. در این هنگام همان برادر مخالف به کمک پاهایش سه تیر را می شکند و می گوید سه تیر هم ممکن است شکسته شود و در این بین از سوی پدر محکوم به بدبینی می شود. در این فیلم کوروساوا از نقش زن در بر هم شکستن حکومت ها یاد می کند و چنین زنانی را به روباهی تشبیه می کند و در نهایت هم بیشترین آسیب از جانب زن همان پسری است که در راس حکومت قرار می گیرد ولی به دست برادر دیگری کشته می شود.

 

در مورد فیلم های کوروساوا نوشتن بسیار سخت است چرا که پر از پند های اخلاقی است که به شکل استادانه در فیلم جای گرفته و در بیننده اثر می گذارد. دیالوگ هایی پر مغز با تصاویری بدیع همراه شده و اثری را بر بیننده می گذارد که در تاریخ سینما بی نظیر است. شخصیت های فیلم های کوروساوا شخصیت هایی دو گانه اند. در فیلم آشوب شخصیت عالیجناب برای بیننده شخصیتی ظاهر می شود که با وجود جنگ های زیاد و کشتن انسان های بی گناه بسیار و با وجود اینکه شایسته سخت ترین مجازات ها است ولی از سوی بیننده توام با ترحم باشد و شاید در بعضی مواقع بیننده برای رفتار هایی که با او می شود ناراحت نیز بشود و او را محکوم به چنین عذابی نداند. در این مواقع است که کوروساوا بیننده خود را به دوگانگی می رساند و نتیجه نهایی را به خود او می گذارد و از او جهت گیری می خواهد. در حالی که با شخصیتی روبرو هستیم که مورد ترحم ما قرار می گیرد ولی محکوم به عذابی سخت است به طوری که دردی همواره همراه او است و خودش را در گور می داند و سخت در انتظار مرگی است که زمانش فرا نرسیده چرا که در طول فیلم از زبان دلقک می شنویم که هیچ کسی تا به قدر کافی نگرید مرگش فرا نمی رسد و شاید عالیجناب فرسوده و پریشان هم هنوز به قدر کافی نگریسته و به قدر کافی مجازات در دنیا نشده است.

 

عالیجنابی که از شدت شرم در مقابل پسرش که به خاطر مخالفت از خود رانده بود نمی تواند بار دیگر با او روبرو شود وقتی او را می بیند گویی به آرامشی رسیده و اینجاست که بیننده نیز به آرامشی می رسد و گویی پس از مجازات های پدر سرانجام خواسته بیننده یعنی ترحم نسبت به او نیز برآورده شده ولی برآورده شدن این خواسته موقتی است چرا که پسر همان جا سوار بر اسبی که پدرش پشت آن اسب نشسته هدف قرار می گیرد و کشته می شود و این همان سخت ترین مجازات دنیایی پدر است که پسرش که بی گناه است در آغوش خودش که مرتکب سخت ترین جنایت ها شده کشته شود و در اینجا است که گویی پدر به اندازه کافی گریه کرده ومرگش فرا می رسد و بر بالین پیکر خونین پسرش او نیز می میرد تا شاید مجازات های او نیز به پایان برسد.

 

 این همان سرنوشت کسانی است که برای زیور و حکومت می جنگند و از جنگیدن لذت می برند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/13ساعت 1:25  توسط سیامک کشف الایات  | 

جشنواره ٢٤ ام فجر هم گذشت

 

 

 


جشنواره 24 ام هم به پایان رسید.

 

باز هم سینما دوستان ساعت ها برای تهیه بلیت در هوای سرد منتظر می ماندند. باز هم بودند کسانی که با وجود انتظار برای تهیه بلیت موفق به تهیه آن نمی شدند.

 

همواره بعد از جشنواره فجر این سوال مطرح بوده که حالا که جشنواره به پایان رسید سینمای ایران به کجا رسید و چه چیز عاید سینمای ما شده است ٬ ولی این همان سوالی است که همواره بوده و همواره نیز خواهد بود. باز هم کلیشه و دغدغه های گیشه سینما گران ایرانی را درگیر خودش کرده است. شخصا 6 فیلم از جشنواره دیدم 5 فیلم ایرانی ٬ کارگران مشغول کارند٬ کافه ستاره ٬ مواجهه ٬ چهارشنبه سوری و آفساید و همچنین فیلم گل های پژمرده از جارموش. در مورد فیلم های ایرانی همگی نقاط قوتی داشتند و حتی سبک های جدیدی در این فیلم ها دیده می شد و به شخصه از تک تک این فیلم ها راضی بودم چرا که در هر کدام نقاط مثبت زیادی دیدم و نشان دهنده دغدغه فیلمساز برای ساختن فیلمی خوش ساخت است ولی در همه این فیلم ها نیز دغدغه گیشه دیده می شد همان موضوعی که جلوی پیشرفت سینمای ایران را گرفته است. فیلم هایی ساخته می شوند و خوب فروش می کنند و تهیه کننده ها به دنبال کارگردان های آن ها می روند تا شاید با فیلم جدیدی از آن ها بتوانند به سودی برسند ولی حق بسیاری دیگر از فیلم ها ضایع می شود و این باعث می شود که موضوع فروش فیلم همواره فکر بسیاری از سینماگران ایرانی را مشغول کند. حال فیلمی از بازیگرانی استفاده می کند که شاید فروش بالاتری داشته باشد٬ فیلمی دیگر از موضوعات کلیشه ای مورد توجه تماشاگر ایرانی استفاده می کند و یا از حرف های کلیشه ای برای جذب مخاطب استفاده می کند ٬ این همان نقطه مشترک تمامی این فیلم ها بود. فیلم چهارشنبه سوری فیلم خوبی بود ولی خوش ساخت بودن فیلم هرگز باعث پوشانده شدن موضوع تکراری فیلم نمی شود٬ فیلم نمونه ای قوی از موضوع تکراری در فیلم های دیگری بود که سال هاست ساخته می شود. فیلم آفساید فیلمی قوی بود و نشانه قدرت کارگردان فیلم است که بتواند فیلمی را در مدت کوتاهی بسازد ولی نباید از یک سری حرف های کلیشه ای و تکراری در طول فیلم بگذریم و آن ها را نادیده بگیریم. فیلم مواجهه فیلمی قوی از نظر انتخاب لوکیشن ها و میزانسن ها بود وفیلم برداری فوقالعاده این فیلم همه سینما دوستان را مجذوب خودش می کرد ولی اقتباسی بسیار ضعیف از یک اثر ادبی است که اصلا با تماشاگر ارتباط برقرار نمی کند. فیلم کافه ستاره فیلمی بود با فضایی بسیار گرم و شیوه جدیدی برای روایت داستان انتخاب شده بود ولی سامان مقدم هرگز سعی در کنار گذاشتن کلیشه نکرده بود و در این فیلم هم می توان عناصر تکرار فیلم های ایرانی و حتی فیلم های پیش از انقلاب را دید. کارگران مشغول کارند فیلمی بود که می توانست بسیار بهتر از این باشد ٬ فیلمی با ریتم کند که با تماشاگر ارتباط برقرار می کند ولی به خاطر ریتم فیلم این ارتباط بسیار ضعیف است و تماشاگر را خسته می کند. بازی مهناز افشار هم در این فیلم از همان عناصر جذب تماشاگر و فروش در گیشه است.

 

مراسم اختتامیه جشنواره 24 ام فیلم فجر

 

در مورد فیلم های خارجی نیز مانند همیشه تیغ سانسور به جان آن ها افتاده و فیلم هایی ساخت آقای ضرغامی تحویل سینمادوستان داده شد ( البته قبلا آقای لاریجانی این مسئولیت بزرگ را بر عهده داشت ولی در این جشنواره آقای ضرغامی زحمت سانسور های فیلم ها را کشیده بود ) زمانی که سینما پارادیزو از سیما پخش شد همگی امیدوار بودیم دیگر شاهد پخش این گونه فیلم ها با این وضعیت سانسور نباشیم ولی شخصا با دیدن فیلم گل های پژمرده جارموش دوباره حال و هوای همان زمان پخش سینما پارادیزو را احساس کردم ولی هنوز هم امیدوارم دیگر شاهد چنین کار هایی نباشیم. البته سوالی که همواره برای من بوده این است که آیا این سانسور ها با اجازه کمپانی ارائه دهنده فیلم ها است یا مانند دیگر کار های دولت ایران بدون اجازه است؟

 

سه روز قبل از پایان جشنواره اسامی نامزد های جوایز مشخص می شوند و دو روز قبل از پایان جشنواره جوایز داده می شود. این همان چیزی است که به بسیاری از فیلم ها که در روز های پایانی نمایش داده می شنود لطمه می زند و می بینیم که صف های جلوی سینما ها در این دو روز آخر اکثرا کوتاه تر می شوند و سینما ها مثل روز های ابتدایی جشنواره٬ کامل پر نمی شوند. جشنواره ای که 10 15 نفر داور انتخاب شوند و در مدت دو هفته به بررسی فیلم ها بپردازند و سپس جوایز داده شود بهتر از این نخواهد بود. 10 یا 15 نفر عده بسیار کمی برای انتخاب یک فیلم از میان تعداد زیادی فیلم برای جایزه دادن هستند.

 

این جشنواره اگر برای تحسین چند فیلم ایجاد شده است توانسته کار خود را به خوبی انجام دهد٬ البته بدون در نظر گرفتن لطمه ای که به بسیاری از فیلم های دیگر جشنواره خورده است٬ ولی اگر این جشنواره در جهت پیشرفت سینمای ایران ایجاد شده است هرگز نتوانسته حتی کوچکترین قدمی در این راه بردارد. داوری جشنواره در هر بخش به نزدیک 10 نفر سپرده می شود و این باعث شخصی تر شدن جوایز جشنواره می شود. جشنواره فجر همواره جایزه ای را برای تماشاگران در نظر گرفته و برای فیلم مورد علاقه تماشاگران ولی اصول این جایزه اشتباه است چراکه اکثر تماشاگران سینمای تماشاگران عام هستند و کسانی که اغلب فیلم ها را با بازیگر می شناسند و شاید برای خندیدن و عوض شدن ریتم روزمره زندگی به سینما می روند پس چنین جایزه ای هرگز نمی تواند جایزه مناسبی باشد. اکثر تماشاگران فیلمی را خوب می دانند که در آن حرفی زده شود که حرف خود آنها باشد و زندگی خودشان را در آن فیلم ببینند این است که باز هم باعث جلوگیری از ساخته شدن فیلم های یک درجه بالاتر از مسائل اجتماعی می شود. در همه جهان سینماگرانی بوده و هستند که فیلم های مستقل می سازند و بسیار هم مورد تحسین منتقدان و جشنواره ها قرار می گیرند و حتی با استقبال مردم هم روبرو می شوند ولی در ایران چنین سینماگرانی بسیار کم هستند و اگر هم فیلمی با مضمونی جدید و بیانی متفاوت ساخته شوند منتقدان آن فیلم را محکوم می کنند به اینکه این فیلم فقط برای مطرح شدن در جشنواره های خارجی ساخته شده و تماشاگر خودی را فراموش کرده است همان طور که وزیر فرهنگ کشور در برنامه ای از تلویزیون ایران آمد و این موضوع را بیان کرد که فیلم هایی توسط سینماگران ایرانی ساخته می شود که صرفا به سفارش خارجی ها ساخته شده اند و این فیلم ها حتی اگر در جشنواره ها هم مطرح شود برای ما فیلم خوبی نخواهد بود چرا که مشکلات ما را برای خارجی ها نشان می دهد. ایشان فرمودند که مثلا ما در برابر کشور خارجی مشکلی داریم و سینماگری می آید و این مشکل ما را نشان می دهد و این فیلم ها صرفا به سفارش خارجی ها و دشمنان ماست و ما از آن ها حمایت نمی کنیم. در نظر این آقا فیلم ده آقای کیارستمی یا چند فیلم از فیلم های آقای پناهی هم حتما جزئی از این دسته هستند که به سفارش دشمنان ساخته می شوند چون شرایط واقعی را نشان می دهند٬ البته مطمئن هستم که این آقا فیلمی از این دو نفر ندیده ولی اگر این فیلم ها را ببیند احتمالا همچین نظری خواهد داشت. این یعنی از بین رفتن سینمای اجتماعی٬ چه بسا که می بینیم سینمای اجتماعی ایران هم با معضل حجاب در فیلم ها رو به تخریب و دور شدن از واقعیات است. منتقدی در سیما می گفت فیلم خانم مونا زندی همان راهی را در پیش گرفته که استاد کیارستمی ایجاد کرده بود یعنی مطرح شدن در جشنواره های خارجی و این فیلم تماشاگر خودی را فراموش کرده و این را نقطه ضعف فیلم می داند. من این فیلم را ندیدم ولی همین قدر می دانم که این تماشاگر است که باید از فیلم حمایت کند و نه اینکه کارگردان بیاید فیلمی بسازد و در آن تماشاگر خودی را فراموش نکند. بلکه فیلمساز کسی است که می تواند کمی سینمای شخصی خودش را در فیلم دخالت دهد حال ممکن است برای بسیاری از تماشاگران عام خوشایند نباشد ولی این دلیل نمی شود که فیلمساز را متهم کنیم که تماشاگر خودی را فراموش کرده است.

 

از شاخصه های این جشنواره شکل گرفتن ژانر سینمای معناگر (معناگرا) هست که صرفا سینمای ساخت ایران است. هر کسی که هیچ چیزی از سینما نمی داند هم با این لغت آشنا شده است و هر زمان در مورد فیلم صحبت می کند حتما از این لغت استفاده می کند٬ همان طور که وزیر فرهنگ را  هم در برنامه ای از سیما دیدیم که نامی از سینمای معناگرا کرد و در این مورد آقای مجیدی را نیز تحسین کرد. این ژانر به قدری گسترده است که می توان هر فیلمی را از ماتریکس گرفته تا بید مجنون و به نام پدر و کنستانتین و حتی ترمیناتور را در خود جای دهد. به عبارتی در هر فیلم اگر کوچکترین موردی موجود باشد که انسان را به فکر وا دارد می تواند در این ژانر ساخت ایران قرار بگیرد٬ حال اگر صحبتی از مرگ و زندگی در فیلم شود دیگر جای سوال باقی نمی ماند که این فیلم معناگرا است. جشنواره 24 ام سعی کرد با در نظر گرفتن بخشی به نام سینمای معناگرا قدمی در راه معرفی کردن این ژانر به جهان بردارد و شاید هم موفق بوده باشد ولی شخصا نمی دانم معادل انگلیسی آن را چه می توان گذاشت. البته این ژآنر سازی و سبک سازی موضوع جدیدی نیست چرا که قبلا هم آقای ضرغامی در مورد پرداختن بیشتر سینماگران به سینمای دفاع مقدس تشویق کرده بود و حتی جشنواره هایی هم در مورد فیلم دفاع مقدس داریم . حال این سوال است که آیا دفاع مقدس هم ژانری جدا است و در آینده قرار است به جهان معرفی شود و یا می توان فیلم های این بخش را نیز فیلم هایی معناگرا دانست.

 

یکی از خوبی های این جشواره تغییر و تحول در ظاهر سینما ها بود رسیدگی به سینما ها. این خیلی خوب است که سینما های ایران بازسازی شود و هرچه بیشتر به آن چه در شان سینما است تبدیل شود. چرا که سینما نیز مکان مقدسی برای همه سینما دوستان و سینما گران است و رسیدگی به آن همواره قدمی در جهت پیشرفت است.

 

با دیدن چند فیلم از جشواره امیدوار به پیشرفت هایی در زمینه هایی از سینمای ایران شدم و امیدوارم که این پیشرفت ادامه داشته باشد.

 

به امید موفقیت سینمای ایران و همه ایرانیان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/10ساعت 23:1  توسط سیامک کشف الایات  | 

نوستالژی در کافه ستاره

 

نمایی از فیلم کافه ستاره


کافه ستاره , همان کافه ای است که در بسیاری از فیلم ها دیده ایم. همان مکان نوستالژیک برای خیلی از آدم ها. همان مکانی که در آن خیلی ها با هم آشنا می شوند و خیلی ها از هم جدا می شوند. کافه در این فیلم نماد یک خانواده است که همان گرمی محیط خانواده را در آن می توان احساس کرد. کافه ای که گاهی رنگ و بوی قدیمی به خود می گیرد, همان زمانی که تابلوی کافه را می بینیم یا زمانی که همه افرادی که در کافه نشسته اند و به عبارتی پاتوق آن ها کافه است, به حمایت از صاحب کافه در مقابل فرد نا شناس می ایستند. کافه ای که گاهی رنگ جدید و مدرن به خود می گیرد, همان زمانی که میز بیلیاردی در آن می بینیم و جوان هایی که در کافه بیلیارد بازی می کنند.

زن (فریبا) و شوهری کافه را می گردانند. زنی خانواده دوست و مردی خوش گذران. ولی کافه نمادی از محیط گرم خانواده را در طول فیلم در خود حفظ می کند, حتی زمانی که فریبا در کافه ناراحت و عصبانی یا غمگین است می بینیم که مردی که در بیرون بسیار خوش گذران است و تنها به فکر خودش است اینجا کمی آرام تر شده و از فریبا می خواهد که بخندد.

فیلم کافه ستاره فیلمی اپیزودیک است و که از سه قسمت تشکیل شده است. قسمت اول به نام فریبا است که داستان را همراه با تاکید بر شخصیت فریبا نقل می کند و نشان می دهد , بخش دوم فیلم سالومه نام دارد که بیشتر به دختری به نام سالومه می پردازد و بخش سوم فیلم هم ملوک نام دارد. این سه اپیزود همگی یک داستان را نقل می کنند ولی از دید های متفاوت و شاید بتوان گفت عشق و علاقه یکی از مشترکات این اپیزود ها هستند. این سه اپیزود با استواری کامل و قدرت به هم وصل می شوند به طوری که می توان گفت هر سه به صورت موازی هم داستانی را نقل می کنند.

اپیزود اول فریبا نام دارد که داستان فریبا را در مدتی نقل می کند. فریبا به همراه شوهرش همان صاحبان کافه هستند. در این بخش ما چگونگی برخورد های مرد با فریبا را می بینیم و چگونگی عکس العمل های فریبا که با اینکه رنج بسیاری را از جانب مرد تحمل می کند ولی برای حفظ آبرو و شاید کمی عشق به شوهرش از بازگو کردن آن ها خودداری می کند.

اپیزود دوم سالومه نام دارد که داستان عشق تا حدی واقعی دختری به نام سالومه با یک شاگرد مکانیک را نقل می کند که در همسایه روبروی هم هستند و پنجره اتاق هر دو روبروی هم قرار دارد و گاه می بینیم که از پنجره با یکدیگر صحبت و ابراز احساسات می کنند که خود دوباره فضای بسیار گرمی به فیلم می دهد. دختر که با پدر نا بینایش که معلم دبستان بوده و از قول پسر می شنویم که می گوید ما اهالی محل همگی نوشتن و خواندن را از او یاد گرفته ایم , زندگی می کند. در این بخش تلاش های پسر را برای مهیا کردن شرایط مطلوب برای ازدواج با سالومه را می بینیم.

بخش آخر فیلم مربوط به زنی به نام ملوک است که میان سال است و ازدواج نکرده است او که همسایه خانه سالومه است یکی از آرزوهایش پیدا کردن پسری است که با او ازدواج کند. در این بخش تلاش های ملوک را برای جلب کردن توجه مرد مورد علاقه اش می بینیم که شاید بتواند با او ازدواج کند.

فضای فیلم فضایی کاملا گرم و صمیمی است و این فضا را می توان با تمام وجود احساس کرد. شیوه بیان اپیزودیک یکی از تکنیک هایی است که کمتر ادر ایران به آن توجه شده بود ولی در این فیلم نمونه ای تقربا محکم و با قدرت از این نوع بیان را می بینیم که اپیزود ها با زیبایی تمام به هم پیوند می خورند. شروع فیلم نوید فیلمی کامل و قوی را به ما می دهد و با دیدن روش اپیزودیک این نوید دیدن یک فیلم خوب بیشتر می شود ولی متاسفانه سامان مقدم مانند همیشه نیم نگاهی هم به کلیشه و جلب تماشاگر دارد و این است که با سکانس های زاید و بی محتوایی به فیلم ضربه زده می شود مانند بخش طولانی انتهای فیلم که عروسی و شرایط آن عروسی را نشان می دهد و یا سکانسی که در داخل کافه برای حمایت از فریبا همه کافه بلند می شوند و در مقابل آن مرد که برای گرفتن پول از فریبا به کافه آمده بود می ایستند که یاد آور فیلم های قبل از انقلاب است و فیلم های فردین. شاید در پایان فیلم سامان مقدم که با شیوه بیان فیلم تماشاگر را گیج کرده با نشان دادن یک عروسی به سبک قدیمی خواسته است تماشاگر را راضی از فیلم از سینما بدرقه کند ولی نا خواسته ضربه بزرگی به فیلمش زده است.

شاگرد مکانیک در تلاش برای بدست آوردن سالومه است ابتدا برای ما همان شاگرد مکانیکی است که فیلم خواسته نشان دهد ولی در ادامه با طراحی لباس بد فیلم بیننده او را بیشتر صاحب یک بوتیک و فردی متفاوت می بیند تا یک شاگرد مکانیک.

در چند بخش فیلم نیمه کاره رها می شود , شاید سامان مقدم نخواسته مدت فیلم را زیاد تر کند چرا که تماشاگر عام را با شیوه روایت داستان خود گیج کرده و نمی خواهد گیشه را نیز از دست بدهد, همچون موضوع چگونگی وارد شدن شاگرد مکانیک به کار خلاف و ... .

انتخاب مناسب بازیگران برای شخصیت های این فیلم و شخصیت پردازی مناسب از ویژگی های بارز این فیلم است که می توان نقطه قوت کارگردان فیلم هم دانست

 

در حاشیه پخش فیلم کافه ستاره در مشهد:

این فیلم در روز جمعه ۷ بهمن در مشهد اکران شد و من سیانس ۵ تا ۷ به سینما آفریقا برای دیدن این فیلم رفتم. سینمایی دو طبقه که بیش از دویست یا سیصد نفر رو می تونه در خودش جای بده. سینما در هر دو طبقه پر از تماشاگر شد. مشکل سینمای بزرگ اینه که سر و صدا در اون زیاده و برای این فیلم هم همین طور بود ,صدای باز شدن بسته چیپس و باز شدن رانی و دویدن بچه های کوچک در سالن تمام طول فیلم بیشتر افراد رو آزار می داد از جمله خود من رو. به یاد دارم وقتی که اول فیلم اسم فریبا نوشته شد تعداد زیادی بودن که از هم می پرسیدن یعنی اسم فیلم فریباست؟ و زمانی که اپیزود دوم شروع شد صدای زمزه مردم چند برابر شد و شاید همه می خواستن برای هم توضیح بدن که این یعنی چه و خیلی ها هم با تعجب نگاه می کردن و این موضوع برای اپیزود سوم حل شد و دیگه کسی تعجب نکرد. عده زیادی از مردم ( شاید خودتون بفهمین منظورم چه کسانی هستن) با هر آهنگی که در طول فیلم پخش می شد شروع به دست زدن و سوت زدن می کردن. همه وقتی چهره شبخیز رو در این فیلم دیدن شاید می خواستن این احساسو از خودشون بروز بدن که من می شناسمش یا می خواستن همه بگن ااه شبخیز. دست و سوت زدن مردم هم آخر فیلم و موقع موسیقی زنده در عروسی به اوج خودش رسید. به یاد دارم یه عده مردم با دیدن صحنه عروسی و تمام شدن صحنه عروسی از جای خودشون پا شدن و به طرف درب خروجی سینما رفتن شاید بشه گفت این همون مردمی هستن که از فیلم توقع دارن که یه عروسی نشون داده بشه و با دیدن همین صحنه عروسی شاید بشه گفت رضایت خودشونو از فیلم گرفتن و فیلمو برای خودشون تموم شده دونستن و پا شدن و رفتن. مردمی که از فیلم دنبال بخشی می گردن که فقط بخندن و مسخره کنن. این وضع یک روز سینمای ایران در شهر مشهد بود. فرض کنید برای پخش فیلمی در جشنواره فجر در روز جمعه سالن ها پر از تماشاگر بشه و حالا ما بیایم و خودمونو گول بزنیم که خیلی استقبال از این فیلما شده و یه جایزه هم به عنوان فیلم محبوب تماشاگران به این فیلما بدیم. این واقعا مسخرس که جایزه ای برای فیلم هایی بدیم که چنین مردمی اونا رو حمایت می کنن . این مردم دنبال خوشی و سرمستی و مسخره کردن فیلم هستن شاید دیدن مهناز افشار در فیلم هم عده زیادی رو راضی کنه و باعث بشه رای عالی در صندوق بندازن. این مسخره ترین نوع جایزه دادن است.

به امید موفقیت سینمای ایران

+ نوشته شده در  شنبه 1384/11/08ساعت 23:42  توسط سیامک کشف الایات  | 

آفساید - فیلمی از جعفر پناهی

 

جعفر پناهی و شادمهر راستین در مصاحبه مطبوعاتی فیلم آفساید در جشنواره 24 ام فجر


باز هم همان سینمای واقعیت , سینمای اجتماعی و همان فیلم رئالیستیک است که تماشاگر را به شدت با خود درگیر می کند. سینمای اجتماعی همان است که سال ها وجود داشته و سال ها نیز وجود خواهد داشت و بسیار مورد علاقه تماشاگر ایرانی و حتی تماشاگر غیر ایرانی است. سینمای اجتماعی می تواند تبدیل به فیلمی کاملا انتقادی شود , فیلمی که بتوان آنرا ساعت ها نقد کرد و در مورد آن ساعت ها بحث کرد. باز هم جعفر پناهی سراغ این ژانر می رود ولی این بار موضوعی را محور فیلم قرار می دهد که قبلا به آن پرداخته نشده و بسیار جدید است و شاید بتوان گفت کسی جرئت ساختن فیلمی با این محتوا رانداشته ولی جعفر پناهی کسی است که این کار را انجام می دهد.

نام فیلم به ما به صراحت می گوید که فیلم در مورد فوتبال است ولی توضیحی بیشتر نمی دهد. زمانی که فیلم شروع می شود از همان ابتدا بیننده کاملا متوجه می شود که چه چیز قرار است ببیند و حال فرصت زیادی برای جهت گیری در طول فیلم در اختیار دارد. خصوصیت سینمای اجتماعی نیز همین است که بیننده تقریبا می داند که چه چیزی قرار است ببیند و حتی گاهی می داند که فیلم چه پیامی دارد ولی این موضوع نه تنها از ارزش فیلم کم نمی کند بلکه به قدرت فیلم هم می افزاید.

فیلم آفساید با مردی مسن شروع می شود که در اتومبیلی در راه استادیوم آزادی است تا شاید بتواند دخترش را که به دروغ گفته به مدرسه می رود ولی به استادیوم رفته پیدا کند. همین جا استارت در ذهن بیننده می خورد که موضوع فیلم مساله ورود دختر به استادیوم فوتبال است. پیرمردی را می بینیم که می خواهد به استادیوم برود و وقتی از او می پرسند چرا در خانه فوتبال را از تلویزیون تماشا نمی کنی جواب می دهد : استادیوم فضای دیگری دارد و می توانی هر کاری می خواهی انجام بدهی و هر چی می خواهی بگویی و به هر کسی می خواهی فحش بدهی. پناهی از همین ابتدا شخصیت پردازی را شروع می کند. دختری که می خواهد به استادیوم برود در اتوبوسی نشسته که پیرمردی با چنین فکری هم در همان جا نشسته و در همین اتوبوس جوانی قرار دارد که با تمام وجود دعا می کند که دختر بتواند وارد استادیوم بشود.

سرانجام دختر از در استادیوم وارد می شود ولی او را می گیرند و به قسمتی که مخصوص نگه داشتن همین دختران است می برند. این همان جایی است که بیشتر فیلم در آنجا می گذرد. پناهی از این فرصت استفاده می کند و سعی در باز کردن شخصیت های فیلم می کند. شخصیت دختر ها و سرباز ها و پسری که بعدا وارد فیلم می شود را به بهترین شکل توصیف می کند. دختری که زمانی که به توالت می رود از دست سرباز فرار می کند, ولی از عواقب کارش برای سرباز نگران شده و دوباره خودش بر می گردد. دختری که لباس سربازی پوشیده و علاقه به فوتبال او را به استادیوم کشانده. دختری که دوستش را در بازی با ژاپن از دست داده و شاید می خواهد خاطره او را برای خودش زنده نگه دارد.

داستان با ریتمی مناسب همراه با دیالوگ هایی که همگی در جهت جلو بردن فیلم هستند پیش می رود. همان طور که بقیه دوستان هم نوشته اند باز هم این فیلم از شعار نتوانسته فرار کند و می شنویم از یکی از دختران که به سرباز می گوید چرا زن ها و دختران ژاپنی ها می توانند وارد استادیوم شوند و من نمی توانم؟ مشکل من این است که ایرانی هستم؟ و ... ولی خوشبختانه این شعار تنها به همین جا ختم می شود. شاید شنیدن این صحبت ها از زبان آن دختر کمی برای بیننده غیر عادی باشد همان طور که برای خود من غیر عادی بود. به نظر من فیلم می توانست بدون این بخش جلو رود چرا که این گفتگوی چند دقیقه ای فکر بیننده را کمی منحرف می کند زیرا گفتگویی تکراری است و همگی بار ها آن را شنیده ایم و می توانیم کاملا سوال ها و پاسخ ها را حدس زد.

فیلم برداری آن چنان در خدمت فیلم و جلو بردن داستان است که بیننده هیچ حرکتی را اضافه نمی بیند و گویی همه حوادث دقیقا واقعیت است و همان است که اتفاق می افتد. صدای تشویق تماشا گران به جای موسیقی متن فیلم عمل کرده و هم چنان به جلو بردن فیلم کمک بسیاری می کند.

در نهایت با سرود انتهایی , ای ایران , پناهی ضربه نهایی را به تماشاگران می زند و همه را با خود حرکت می دهد و حرکت های دوربین در این قسمت ما رابه داخل جمعیت می برد. همگی آزاد هستند وقتی هدف یکی است. درست است دختران در راه منکرات هستند ولی با جشن برای پیروزی ایران و راه یابی به جام جهانی همگی با هم , هم صدا می شوند , زن و مرد  پیر و جوان ,دختر و پسر , حتی سربازی که ظاهرا علاقه ای به فوتبال ندارد خودش را در دل جمعیت می بیند و حرکت دوربین در انتها حرکت ما را نشان می دهد گویی ما هم از جا برخاسته و به داخل فیلم رفته و دوربین از چشم ما واقعیات را می بیند. سرود ای ایران در این قسمت به نوعی هویت همه ایرانیان را بیان می کند و به همه می گوید که نباید شرایط این گونه باشد و در همین لحظه شاهد هستیم که همگی از داخل مینیبوس که به سمت منکرات در حرکت بود خارج شده و به جشن پایکوبی با بقیه مردم همراه می شوند و به نوعی همگی آزاد شده اند. این سرود ای ایران به قدری به جا قرار داده شده که پتانسیل ایجاد شده در تماشاگر را در طول فیلم به فوران وا می دارد و گویی همه می خواهد از جا برخیزند و با هم این سرود را بخوانند.

سبز و سفید و قرمز پرچم ایرانه و ما همه ایرانی هستیم و زمانی که هدف یکی باشه همگی با هم یکی هستیم و ما همه نماینده یک ملت هستیم و دختران نماینده یک صنف و گروه و نماینده همه زنان ایرانی هستند. همه ایرانی هستیم و ایران رو دوست داریم و در راه عشق به ایران از هیچ چیزی نمی ترسیم و تا انتهای خط پیش می رویم.

به امید موفقیت ایران و ایرانی

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/11/07ساعت 1:23  توسط سیامک کشف الایات  | 

حواشی نکوداشت خسرو سینایی در مشهد در جشنواره 24 ام فجر

 

خسرو سینایی


خسرو سینایی در برابر همه تماشاگران فیلم یار در خانه در سینما قدس مشهد به همراه ۴ ۵ نفر دیگر نشسته و به تماشاگرانی که پس از تماشای فیلم یار در خانه ... او منتظر دیدن خسرو سینایی و شنیدن صحبت های او هستند پاسخ می دهد.

این برنامه به صورت رایگان برگزار شد و بدون بلیت مردم و خبرنگاران می توانستند به مشاهده فیلم و سپس مراسم نکوداشت خسرو سینایی بروند. سینما تقریبا پر شد. فیلم یار در خانه از خسرو سینایی محصول ۱۳۶۶ پخش شد و موضوع آن در مورد مهاجران لهستانی در زمان جنگ جهانی دوم به ایران بود و جوانی علاقه مند به تئاتر و بازیگری که در پیدا کردن هویت خود ناتوان مانده است. او تصور می کند پدرش یونانی بوده و مادرش از همین مهاجران لهستانی بوده ولی اکنون هیچ کسی از خانواده خود را پیدا نمی کند و سخت در جستجوی یافتن اصل خود است. او می گوید اگر کسی هویت نداشته باشد مانند میله چوبی بلند چراغ برق است که محکم در زمین قرار دارد ولی بدون اصل و ریشه ولی اگر هویت داشته باشد همچون درختی تنومند با ریشه بلندی در زمین است و او به دنبال یافتن ریشه گمشده خود است.

مانند بقیه فیلم های سینایی این فیلم هم ممکن است در ابتدا کمی خسته کننده باشد ولی کم کم به اوج می رسد و در همان اوج تا پایان فیلم ادامه می یابد. فیلم در مشهد و با بازیگران مشهدی فیلمبرداری شده بود و شاید به همین دلیل دوباره پخش شد.

بالاخره فیلم تمام شد و فکر کنم تماشاگران نه کاملا راضی و نه کاملا ناراضی بودند. من به شخصه جو فیلم را خیلی جالب دیدم. با اینکه فیلم مربوط به سال ۶۶ می شد ولی هیچ نشانی در فیلم وجود نداشت که محدودیت زمانی در فیلم بگذارد و تکنیک های دیده شده در فیلم تا حدی بود که می توانست به عنوان فیلمی حتی در جشنواره ۲۴ ام هم بیننده را راضی نگه دارد. موضوعی کاملا جدید خاص خسرو سینایی.

بعد از تیزر معرفی خسرو سینایی که بسیار زیبا بود و شنیدن قطعه شعر فوق العاده زیبایی از او که متاسفانه نشد آن را بنویسم خود خسرو سینایی آمد و پس از اندکی صحبت به پاسخگویی به سوالات پرداخت.

سوال: انگیزه شما برای ساخت گفتگو باسایه و اینکه صادق هدایت را برای فیلم جدید انتخاب کردید چه بود؟

خسرو سینایی جواب می دهد: صادق هدایت یکی از بزرگان ایران است . خیلی از مردم ترس از حقیقت دارند مثلا فردی احساس درد می کند و از ترس اینکه مبادا سرطان داشته باشد و از ترس اینکه مبادا دکتر هم این حرف او را تایید کند تا مدتی طولانی به دکتر نمی رود و با درد کنار می آید ولی ممکن است همین فرد اگر به دکتر برود بفهمد که بیماری ساده ای داشته و به سادگی درمان می شد. اکثر مردم دچار چنین ترسی هستند. مثلا بسیاری از افراد بوف کور را می خوانند و ممکن است انگیزه خود کشی در آن ها ایجاد شود. من توصیه می کنم به همه مردم که به تحقیق درباره هر شخصیتی که دوستش دارند بپردازند . سینایی گفت پس از پخش فیلم جوانی با من تماس گرفت گفت که حالا که من این فیلم را دیدم دیگر قصد خودشکی ندارد. جوان دیگری گفت با دیدن این فیلم من تمام شب تا صبح را بیدار بودم و کتاب بوف کور را دوباره خواندم. خانم مسنی قبل از ساخته شدن فیلم پیش من آمد و گفت اگر شخصیت هدایت را در فیلم عوض کنید من کینه ام را از شما هیچ وقت فراموش نخواهم کرد و من هم به او پاسخ دادم چند کتاب از هدایت را خوانده ای و گفت فکر کنم دوران دبیرستان بود سگ ولگرد یا سه قطره خون را خواندم. من سوال دارم از شما که چگونه بدون تحقیق برای خود شخصیتی می سازید و از اینکه این شخصیت در ذهن شما تغییر کند ترس دارید. من سعی کرده ام شخصیت واقعی صادق هدایت را برای تماشاگران به نمایش بگذارم

از سینایی سوال شد : شما بیشتر دوست دارید مستند ساز شناخته شوید یا اینکه فیلمساز ؟

سینایی پاسخ داد من تعداد فیلم های غیر مستند که ساخته ام بسیار بیشتر از فیلمهای مستندی است که ساخته ام ولی بسیاری از آنها به نمایش در نیامده اند. او گفت بعضی فیلم ها را شما ممکن است مستند بدانید در صورتی که این گونه نیست. مثلا فیلم دزد دوچرخه دسیکا یا یک فیلم دیگر که اسم آنرا فراموش کرده ام نوع فیلم برداری طوری است که گویا مستندی را می بینیم ولی هر کدام از آن ها معرف سبکی هستند و سبکی را نشان می دهند. مثلا همان فیلم که نام آنرا (من نه سینایی) فراموش کرده ام در نیم ساعت اول طوری فیلم برداری شده که احساس می کنیم صحنه ها دقیقا مستند هستند ولی این گونه نیست و این ترکیب میزانسن و نور پردازی و .. است که باعث چنین تصوری می شود. او گفت یکی از منتقدان قدیمی از من سوال کرد که در فیلم عروس آتش شما دوربین را بدون حرکت قرار داده اید و همه صحنه ها را از یک نما فیلمبرداری می کنید دلیل این کار چیست و من به او گفتم دوباره فیلم را ببین و خودت متوجه می شوی که همواره دوربین حرکت دارد و این ترکیب میزانسن و بقیه موارد است که همه به کمک هم در خدمت فیلمبرداری هستند و صحنه ها طوری دیده می شوند که گویی دوربین حرکت ندارد ولی همه عوامل چنان با هم درست پیوند خورده اند که این حرکات دیده نمی شوند. در نهایت سینایی گفت من دوست دارم بیشتر یک درام ساز باشم و داستان پرداز تا یک مستند ساز.

از سینایی سوال شد فیلم های سینایی طوری است که از ابتدا و طول فیلم ضربه نمی زند و به بیننده می گوید که پس از فیلم به تفکر بپردادز آیا شما دلیل خاصی برای این کار دارید؟

سینایی پاسخ داد این همان چیزی است که به آن علاقه دارم و قصد من هم همین است که بعدا بیننده به فکر وادار شود. او گفت به نظر من نباید با دیدن اسم کارگردان به سراغ فیلم رفت بلکه هر فیلمی خوب است باید اسم کارگردان آن را به خاطر سپرد همان طور که در کارنامه بزرگان سینما می بینیم تعداد آثاری که سبب شناخته شدن این بزرگان به سینما می شود چند فیلم محدود است و نه همه فیلم ها. او می گوید من دوستن دارم امضای خودم را بر پای فیلم بگذارم و آن را به تماشاگر می گذارم.

چند سوال دیگر هم از سینایی پرسیده شد که دیگر به همه آنها نمی پردازم و اضافه می کنم که نوشته ها عینا صحبت های سینایی نیستند و من سعی کردم مضمون آن ها را کمی خلاصه تر بیان کنم و سوال هایی که در خاطرم مانده بود و بیان آن ها را مفید می دیدم بیان کردم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/06ساعت 12:3  توسط سیامک کشف الایات  | 

مطالب قدیمی‌تر