جدال با زندگی / طعم مرگ

Taste of Cherry
-
عنوان فارسی: طعم گیلاس
-
کارگردان: عباس کیارستمی
-
نویسنده: عباس کیارستمی
-
با هنرمندی: همایون ارشادی (در نقش آقای بدیعی)
-
زمان فیلم: 95 دقیقه
شروعی غافلگیر کننده . موضوعی جدید . پایانی غافلگیر کننده . ویژگی ظاهری شاهکار کیارستمی هستند.
طعم گیلاس با شروعی جدید و موضوعی جدید قدم در راهی می گذارد که تا به حال گذاشته نشده است. طعم گیلاس از جهان بینی مردی به نام آقای بدیعی (همایون ارشادی) ما را وارد فیلم می کند و همچون دیگر فیلم های کیارستمی پبش پای بیننده جز فکر کردن راه دیگری نمی گذارد. فیلم به جهان بینی آقای بدیعی می پردازد که قصد خود کشی دارد و تمام فیلم بر محور این موضوع می گردد.
شروع فیلم در یک اتومبیل است و وقتی که آقای بدیعی در جایی که کارگران منتظر هستند که کسی برای کار به آن ها پیشنهادی دهد٬ به دنبال فردی می گردد که در راه خود کشی بتواند به او کمک کند. فردی که خود او نیز نمی داند چه خصوصیاتی دارد. کیارستمی مردی میان سال را نمایش می دهد که از زندگی خسته شده ولی برای پایان دادن به آن نیز انگیزه ای ندارد و به عبارتی نه به دنبال زندگی است و نه به دنبال مرگ و شاید بتوان گفت دنبال راه دیگری است ولی چون این راه سوم را نمی یابد به ناچار مرگ را ترجیح می دهد.
آقای بدیعی مردی میان سال است و به ظاهر افسرده و تنها است و قصد خود کشی دارد ولی به روشی جدید. او عقیده خود را نسبت به خود کشی در دیالوگ هایی هنگام صحبت با طلبه افغانی بیان می کند و می گوید:
می دونم که شما به فکر من معتقد نیستین
شما فکر می کنید خداوند خودش به انسان جون داده هر وقتم لازم شد می گیره.
اما یه موقعی می رسه که انسان دیگه خستس. نمی تونه منتظر بشه که خداوند به مصالح خودش عمل بکنه.
دیگه خودش شخصا عمل می کنه. به هر حال این همون چیزیه که بهش می گن خود کشی.
بعد هم باید پذیرفت که وازه خود کشی رو فقط برای فرهنگ نامه که نیاوردند که
بالاخره باید یه جایی کاربردی داشته باشه که. کاربردشم الان همین جاست. خود انسان باید تشخیص بده کاربردش کجاست.
....
تصمیم گرفتم یه جوری خودمو از این زندگی٬ خودمو خلاص کنم از این زندگی
حالا دلیلشو هم نه به درد شما می خوره نه اینکه من می تونم بگم. اگرم بگم متوجه نمی شی
نه اینکه نفهمی . می فهمی من چمه. اما حسش نمی تونی بکنی
شما می تونی با من همدردی بکنی. می تونی بفهمی که من چمه می تونی زبونی با من همدردی بکنی ولی حسش نمی تونی بکنی
شما رنج خودتو داری. من رنج خودمو دارم . من می فهمم شما چته. شما می فهمی من چمه. اما حسش نمی تونی بکنی.
...
من می دونم که خود کشی از گناهان کبیرست اما اینم می دونم که اینم گناه بزرگیه که انسان خوشبخت نباشه
وقتی خوشبخت نیستی باعث اذیت و آزار اطرافیانت می شی.
این گناه نیست؟ این گناه نیست که اذیت و آزار اطافیانتو فراهم کنی؟ خانوادتو اذیت کنی؟ دوستانتو اذیت کنی؟ خودتو اذیت کنی؟ به نظر شما این گناه نیست؟
اگه شما رو اذیت کنم آزارت بدم گناه نیست؟ ولی خودمو بکشم گناهه؟
...
من فکر می کنم که خداوند انقدر بزرگ و مهربون هست که نخواد رنج بندگانشو ببینه. خدا انقدر بزرگه که محاله بخواد زندگیو به بندگان خودش تلخ بکنه. برا همین هم این امکانو بهش داده.
هیچ تا حالا به فلسفه این کار فکر کردی؟
...
حالا به هر حال این مطالب من به جایی نمیرسه هم جاش نیست و هم وقتشو نداریم...
...
ولی با این حال تا حدی هم از خود کشی ترس دارد اما این ترس هرگز باعث جلوگیری از خود کشی او نمی شود. او قصد دارد با خوردن قرص خود کشی کند و پس از خوردن قرص به قبری که در زیر درختی برای خود پیدا کرده برود و شب در آن جا بخوابد و کسی صبح زود بیاید و چند سنگ به او بزند که اگر زنده مانده باشد بیدار شود و به زندگی ادامه دهد و اگر مرده باشد بر روی او مقداری خاک بریزد و پولی را بردارد و برود. از همین طرز فکر خود کشی٬ کیارستمی ما را به فکر وا می دارد و سوال هایی در ذهن ما شکل می دهد که چرا باید خود کشی کند و چرا به این گونه. او می خواهد خود کشی کند ولی دغدغه هایی دارد که روی او حتما مقداری خاک ریخته شود . در صورتی که می تواند از هر کسی این خواسته اش را طلب کند ولی بسیار جستجو می کند و تنها خواسته اش را از چند نفر طلب می کند.
برای ما به عنوان بیننده سوال هایی وجود دارد که مربوط به گذشته آقای بدیعی و شغل او و دلیل او برای خودکشی و ... که هیچ کدام در طول فیلم پاسخ داده نمی شود و این بیننده را مجبور به توجه صرف به نفس خود کشی وعقیده های مختلف در مورد خود کشی می کند و باعث متمرکز شدن موضوع روی خود کشی می شود و بر زیبایی فیلم می افزاید.
بیشتر زمان فیلم در لوکیشن محبوب کیارستمی یعنی داخل اتومبیل می گذرد و بیشتر فیلم مربوط به اینکه آقای بدیعی به دنبال یافتن شخصی است و صحبت های او با افراد است ٬ می شود. در این راه ابتدا با جوانی آشنا می شود که سرباز است و هر روز مجبور است ساعت ها پیاده روی کند تا به پادگان برسد. با طلبه افغانی آشنا می شود که برای تحصیلات به خواست خانواده اش به ایران آمده و در نهایت هم با پیر مردی آشنا می شود که قبلا تا مرز خودکشی پیش رفته اما با دیدن زیبایی در اطراف خود و طبیعت زیبا و خورشید و بچه هایی که از درخت میوه می چیدند و به خاطر لذتی که از چشیدن طعم یک گیلاس می برد٬ از خودکشی منصرف شده و در نهایت او راضی می شود به خاطر پول و نیازش به پول این کار را برای آقای بدیعی انجام دهد.
خصوصیت سینمای کیارستمی و امضای او در پای این فیلم هم بسیار دیده می شود. لوکیشن اتومبیل یکی از شاخصه های این فیلم و سینمای کیارستمی است. مسیر های پیچ در پیچ که در این فیلم دیده می شود در چند فیلم دیگر کیارستمی نیز دیده شده است و در فیلم خانه دوست کجاست این مسیر های پیچ در پیچ منشان دهنده مسیر های مختلف برای یافتن دوست است و در این فیلم هم نشان دهنده راه های مختلف برای رسیدن به هدف و راههای مختلف در زندگی انسان ها است و نشان دهنده طرز فکر های مختلف است. لانگ شات هایی در این فیلم هم دیده می شود که به زیبایی هر چه بیشتر٬ خصوصیت سینمای کیارستمی را بارز تر می کند. در لانگ شاتی مردی را می بینیم که برای جمع کردن پلاستیک های زباله برای فروختن به پایین دره ای رفته و وقتی بالا می آید می بینیم که روی لباس او نوشته شده UCLA (همان دانشگاه معروف) و وقتی که آقای بدیعی از او معنی آن چه روی لباسش نوشته شده را می پرسد و می بیند که او نمی داند و می خواهد برای او معنی کند صدای او با صدای بوق ماشینی قطع می شود. شاید کیارستمی خواسته نشان دهد هیچ اهمیتی ندارد که گذشته افراد چه بوده و این حال است که اهمیت دارد و این عقیده را با نپرداختن به گذشته آقای بدیعی هم تشدید می کند. در این فیلم باز هم بیننده برای تصویر سازی از کارکتر ها به فکر وا داشته می شود و این موضوع در جایی که شخصیت هایی چون آقای مرادی (همان پیر مرد آخر که درخواست کیارستمی را قبول می کند) در اتومبیل سوار می شود و صدای او را می شنویم ٬ بدون آن که تصویر او را ببینیم و این موضوع چند دقیقه طول می کشد٬ بارز است.
در انتهای فیلم و وقتی که آقای بدیعی در قبر خوابیده و هوا کاملا تاریک است باران می گیرد و در حالی که ما جز سیاهی نمی بینیم این تصویر سیاهی با رعد و برق هایی شکسته می شود و در حالی که منتظر هستیم ببینیم آقای بدیعی زنده است یا نه٬ ناگهان می بینیم که نوع فیلمبرداری تغییر می کند و گویا از پشت صحنه با دوربینی بر شانه فیلم برداری می شود و می بینیم که آقای بدیعی از قبر بلند شده و به کنار کیارستمی می آید و صدای کات گفتن کیارستمی را می شنویم و در اینجاست که بیننده غافلگیر شده و نمی داند که پایان فیلم چه شده است٬ در حالی که قصد کیارستمی هرگز نشان دادن پایان نبوده و تنها خواسته به قسمتی از زندگی فردی با عقایدی جدید بپردازد. در اینجاست که بیننده خودش را در کنار دست اندر کاراران فیلم می بیند و با آن ها مشغول تماشای گروه فیلم می شود بدون اینکه برداشتی از پایان فیلم کیارستمی داشته باشد و کیارستمی این پایان را به بیننده می سپارد که خودش در مورد آن بیاندیشد.
فیلم طعم گیلاس را می توان تا حدی فلسفی دانست که به جهان بینی مرگ و خودکشی و زندگی ٬ از دید فردی می پردازد و بدون توجه به گذشته او٬ او را نماینده گروهی از مردم می داند.
راجر ابرت منتقد معروف این فیلم را در میان فیلم هایی که از آن متنفر است جای داده و اعتقاد داشته کیارستمی خواسته است مردی را به تصویر بکشد که به دنبال ارضای میل همجنس گرایی خودش است و از این که آقای بدیعی در ابتدا پس از بی توجهی به گروهی از کارگران منتظر برای کار ٬ جوانی تنها را سوار می کند و به او می گوید اگر مشکل مالی دارد او آن مشکل را حل می کند ٬ به این نتیجه رسیده است٬ ولی من شخصا بسیار با این عقیده مخالفم ٬ چرا که کیارستمی فیلم سازی است که به کوچکترین جزئیات فیلمش توجه می کند و سعی دارد هیچ چیزی را در فیلمش از قلم نیاندازد و حال اگر قصد کیارستمی نشان دادن انگیزه هم جنس گرایی فردی باشد باید در فیلمش حداقل چند مورد هر چند کوچک برای ارجاع فکر بیننده به این عقیده قرار دهد٬ در صورتی که در فیلم هیچ نشانه ای نمی یابیم و این که شخصیت اصلی فیلم ( آقای بدیعی) به جوانی تنها توجه می کند و به گروهی که می توانستند خواسته او را برآورده کنند توجه نمی کند و یا اینکه شخصیت های این فیلم همگی مرد هستند ٬ هرگز نمی تواند دلیل محکمی بر این نتیجه گیری باشد. راجر ابرت از این فیلم انتقاد کرده که چون کیارستمی خود همواره در ماشین بوده پس به ندرت دو کارکتر سوار ماشین را با هم در شات ها می بینیم ولی این هرگز انتقاد منصفانه ای از کارگردانی بزرگ و آشنا به تکنیک های فیلمبرداری چون کیارستمی ٬ نیست چرا که او به راحتی می توانست هر دو کارکتر را در یک شات قرار دهد ولی هرگز نخواسته همان طور که بعد ها در فیلم ده او نیز شاهد چنین کاری نیستیم و باز هم کارکتر ها را با هم نشان نمی دهد. راجر ابرت گفته است قیافه سرد و بی احساس و گرفته همایون ارشادی هرگز با بیننده ارتباط برقرار نمی کند و اگر کیارستمی خواسته بیننده را به همدردی فرا خواند هرگز با این بازیگر نتوانسته این کار را انجام دهد و اگر خواسته بیننده را به فکر وا دارد ٬ هرگز نتوانسته چرا که ابتدا باید بیننده با کارکتر ارتباط برقرار کند. من شخصا معتقدم کیارستمی با انتخاب همایون ارشادی برای این نقش توانسته قدم بزرگی برای ارتباط با بیننده بردارد زیرا کیارستمی هرگز نخواسته بیننده را به همدردی فرا خواند بلکه خواسته بیننده را به جهت گیری وا دارد و حتی شخصیتی منفی از آقای بدیعی برای خود بسازد ٬ شخصیتی سرد و گرفته ٬ و همدردی بیننده با کارکتر هرگز لازمه به فکر وا داشتن بیننده نیست بلکه کیارستمی خواسته بیننده با کارکتر دو شخصیت مخالف بسازند و در برابر هم قرار گیرند و نه اینکه همدردی کنند. راجر ابرت ریتم فیلم را کند خوانده و گفته چرا کیارستمی بیشتر به درون شخصیت آقای بدیعی نرفته است. من معتقد هستم که ریتم کند این فیلم و اصولا اکثر فیلم های کیارستمی از خصوصیات سینمای کیارستمی هست و در این فیلم نکته مثبتی در جهت فیلم و در خدمت فیلم بوده و کیارستمی در مصاحبه ای گفته که دوست ندارد بیننده را به هیجان وا دارد و فقط می خواهد بیننده آرام آرام به فکر وا داشته شود. در مورد نپرداختن به درون شخصیت هم من معتقد هستم که کیارستمی خواسته بدون توجه به گذشته او شخصیتی در ذهن بیننده بسازد و این نشانه قدرت کارگردان است که بدون استفاده از ابزار هایی رایج به نتیجه مورد نظرش برسد. راجر ابرت در مورد این فیلم گفته بعد از دیدن فیلم به جای اینکه شاهکاری ببیند گویا پادشاهی بدون لباس دیده است.
منتقد دیگری ضمن تایید نظر راجر ابرت ٬ در مورد پایان فیلم گفته است: << مارک تواین در سال های پایان عمرش بیشتر سخنرانی هایش را با قدم برداشتن به سمت حاضران و نگاه کردن به آن ها بدون اینکه حرفی بر زبان بیاورد و منتظر ماندن و منتظر ماندن شروع می کرد تا اینکه حضار شروع به خندیدن کنند ٬ عباس کیارستمی هم با توجه به شواهد خواسته است بیننده را به فکر وا دارد ولی به نظر من در پایان فیلم به سراغ همین شوخی مارک تواین رفته با این تفاوت که نتیجه این شوخی اصلا سرگرم کننده نبوده است. >>
عباس کیارستمی بار ها گفته است که هرگز به دنبال سرگرم کردن بیننده نبوده بلکه خواسته است بیننده را به فکر وا دارد و به نظر من به فکر وا داشتن بیننده و سرگرم نکردن بیننده دو چیزی هستند که هرگز متضاد هم نیستند و کیارستمی توانسته بدون اینکه عده ای را سرگرم کند آن ها را وادار به فکر کردن کند ٬ هر چند شخصا فیلم را خسته کننده نمی دانم.
فراموش نشود که با وجود چنین نقد هایی این فیلم توانست توجه بسیاری از منتقدان را نیز جلب کند از جمله منتقد معروف جاناتان روزنبام و ... و این فیلم توانست نخل زرین جشنواره کن 1997 را نیز کسب کند.







